راحت او دل را ، يا شادى نديم شادان ؛ يعنى اين همه معانى در وى موجود است .
و حكيمى را گفتند : فلان كس شراب نمىخورد . گفت : طلاق دنيا داده است .
و اعمش 478 را همچنين گفتند : گفت : بگذاريد او را تا قولنج او را بكشد .
و رقاشى را گفتند : چرا مولع شدهاى بر شراب ؟ گفت : لأنّه يقدح فى يدى نورا و فى قلبى سرورا : از بهر آنكه در دست من نور برمىافروزد ، و در دل من شادى مىآورد .
و مأمون خليفه گويد :
شعر
و ليس للهمّ إلّا كلّ صافية * كأنّها دمعة من عين مهجور
نيست دواى غم الّا شرابى صافى ، گويى اشك چشم فراق رسيده است .
و ابن المعتزّ گويد :
خلّ الزّمان إذا تقاعس أو جمح * و اشك الهموم إلى المدامة و القدح
و احفظ فؤادك إن شربت ثلاثة * و احذر عليه أن يطير من الفرح
هذا دواء للهموم مجرّب * فاسمع نصيحة حازم لك قد نصح
و دع الزّمان فكم نصيح مشفق * قد رام إصلاح الزّمان فما صلح / b 59 / 479
بگذار زمانه را چون از تو واپس ماند يا سركشى كند و مطيع نشود ، و از غمها به قدح و مى شكايت كن ، و راز دل نگاهدار چون سه قدح خورى 480 ، و حذر كن از آنكه دل از شادى پرواز كند . داروى غم اين است آزموده ؛ نصيحت بيدار در كارها بشنو ، چون تو را نصيحت كرد ؛ و غم روزگار مخور كه بسا نصيحتكنندهاى بيدار كه خواست روزگار را اصلاح كند و نتوانست .
شعر
الرّاح فى إبريقها * أحسن « 1 » روح فى جسد
هامش
( 1 ) . س : + من . با توجّه به اللطايف و وزن شعر تصحيح شد .