تشيع را تغيير داد و اين عمل سبب كينه و دشمنى امراء و بزرگان و خطباء شد زيرا اكثرا شيعه بودند . سرانجام تصميم بكشتن او گرفتند و گروهى در كمين نشستند و او را كشتند . و حافظ را از بازداشت بيرون آورده و با وى تجديد بيعت كردند .
حافظ از درد قولنج رنج ميبرد . « شير ماه » ديلمى براى او طبلى ساخت كه از خواص آن اين بود كه هركس آن را بصدا مىآورد بادى از او خارج ميشد كه اين باد براى تخفيف درد و تسكين آن مفيد بود .
صلاح الدين ايوبى اين طبل را چون از آثار فاطميين بود ، شكست .
حافظ در سال 544 درگذشت و فرزندش اسمعيل جانشين او شد .
الظافر باللّه
ظافر 17 سال و چند ماه داشت كه امور دولت را به عهده گرفت .
در دوران زمامداريش وضع كشور درهم و برهم بود ؛ چون تازه سال و خام بود به كارهاى دولت رسيدگى نميكرد و در عوض به بازى ميپرداخت و دل به جوانى ديگر كه همسال او و فرزند وزيرش عباس صنهاجى ، بنام نصر بود ، بسته بود . و كار به آنجا كشيد كه خليفهء مسلمين براى ديدار دوستش از كاخ خلافت بيرون مىآمد و بخانهء وزير ميرفت .
عباس هم از فرصت استفاده نموده و فرزندش را تحريك كرد كه او را ناگهانى از بين ببرد . او هم بدستور پدر دست به اين جنايت زد و وزير براى بر طرف كردن اتهام از خود برادران خليفه را متهم ساخته و آنانرا اعدام كرد .
ظافر فرزندى بنام عيسى داشت . در سال 549 او را به فائز بنصر اللّه ملقب و با او بيعت نموده و خود بعنوان وصى امور را اداره ميكرد . اما چندان عمرش دوام نيافت و بسال 555 در سن ده سالگى درگذشت و