امّا هنگامى كه « سريه » اى اعزام كرده بود ، پيكى از راه رسيد و گزارش داد :
« كه خدا مسلمانان را در آزمايش سرافراز كرد و پيروزى را نصيب آنان نمود » . و سپس ادامه داد : « اى رسول خدا ! خدا به ما توان داد كه فلانى ( يعنى همان مرد ) را به اسارت در آوريم . »
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله از اين خبر خوشحال شد . در همان حال آن اسير را دست بسته نزد حضرتش آوردند . پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله چون او را ديد ، شمشير خود را خواست و آن را از نيام بيرون كشيد . رداء از دوش افكند و با شمشير آختهء خويش آهنگ وى كرد و فرمود او را نزد من آريد و چون آوردندش حضرت فرمود : « اى دشمن خدا ديدى خدا چگونه مرا به تو مسلط كرد ؟ » .
مرد پاسخ داد : آرى ، به شكرانه آن مرا نكش زيرا شهادت مىدهم كه معبودى جز خدا نبوده ، تو پيامبر خدايى . پيامبر بلافاصله بازگشت و در جاى خود نشست ، رداى خود بر دوش افكند ، شمشير در نيام كرد و فرمود : « او را رها كنيد .
زيرا خداوند مرا از كشتن نمازگزاران نهى فرموده است « 1 » » .
11 . رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گروهى را به جنگ طائفه خثعم فرستاد ، چون طائفه خثعم اصحاب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را ديدند كه نزديك آنها رسيدهاند به سجده پناه بردند ، امّا در همين حال عدهاى از آنها كشته شدند .
بدين جهت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله دستور داد به خاطر آن كه در حال نماز بودند نصف ديه آنها را بپردازند . « 2 »
آن حضرت از كشتن كليه كسانى كه با زبان اظهار مسلمانى مىكردند ، نهى
هامش
( 1 ) . « لئن اظفرنى اللَّه به لاقتلنه . . . ادنوه منى » ، فادنوه فقال : كيف رأيت يا عدواللَّه أمكن اللَّه منك . . . قال خلّوا سبيله ان ربى نهانى عن قتل المصلّين . سنن سعيدبنمنصور ، ج 2 ، ص 249 .
( 2 ) . سنن سعيد بن منصور ، ج 2 ، ص 249 ؛ الأشعثيات ، ص 79 .