به عبارت ديگر : وجوب روى عملى رفته كه در نفس آن عمل مصلحتى براى ما مىباشد . فى المثل : نماز ، ذاتا مطلوب است ، و وجوبى كه به آن تعلّق گرفته ، صرفا بخاطر مطلوبيت و مصلحت نفسيهاى است كه در آن وجود دارد .
* وجوب غيرى چيست ؟
حكمى الزامى است كه به يك شىء تعلّق مىگيرد لكن واسطهء تعلّق امر ديگرى است .
به عبارت ديگر : خودش فاقد اصالت و استقلال است ، بلكه براى رسيدن به مطلوب ديگرى واجب شده است و به تعبير ديگر مقدمى است ، مثل واجبات مقدّمى با تمام اقسامش مثل واجبات شرطى ، شطرى ، اعدادى و امثالهم .
حال : در مواردى كه به دليل خاص و يا قرينهء مخصوص ثابت شده است كه فلان عمل مثل مثلا نماز ، واجب نفسى است بحثى نداشته و به مقتضاى دليل عمل مىكنيم .
- و باز در مواردى كه از طريق قرائن خاصّه ثابت شده است كه فلان عمل مثل مثلا تحصيل طهارت براى نماز ، واجب غيرى است ، باز تابع قرينه بوده و بحثى نخواهيم داشت .
* پس انما الكلام در كجاست ؟
در آنجائى است كه ما اجمالا مىدانيم كه فلان عمل واجب است لكن نمىدانيم كه وجوبش مثل وجوب نماز نفسى و استقلالى است يا اينكه نه ، وجوبش مثل وجوب وضو غيرى و تابع ذى المقدمه است ؟ يعنى اگر اصل وجوب را احراز نموديم لكن نفسيت يا غيريت آن را نتوانستيم احراز كنيم ، راه تشخيص آن چيست ؟
به عبارت ديگر : در مواردى كه مولى عبد را به انجام كارى امر مىكند و فى المثل مىگويد :
اغتسل و لذا بجز اطلاق فعل امر دستمان از هرگونه قرينهء خاصى بر نفسى بودن و يا غيرى بودن خالى است ، چه بايد بكنيم ؟
جناب آخوند پاسخ مىدهد به اينكه : آنچه اطلاق صيغهء افعل به شرط فراهم بودن مقدّمات حكمت ، اقتضا مىكند ، نفسى بودن است . چرا ؟ زيرا غيرى بودن وجوب نياز به بيان زائد و قيد اضافى دارد .
به عبارت ديگر : اگر مولى فرموده باشد كه فلان شىء واجب است و در مقام بيان هم بوده باشد ، قرينهاى هم بر نفسى بودن و يا غيرى بودن اقامه نكرده باشد ، از اطلاق صيغهء امر و يا به تعبير ديگر اطلاق وجوب استفادهء نفسى بودن مىكنيم . چرا ؟ زيرا وجوب نفسى ، نيازمند به قيد نيست و حال آنكه واجب غيرى بودن نيازمند به قيد است ، فى المثل مىفرمايد : اذا قمتم الى
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 197
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص١٩٧