غلام أبى ذر غفارى نيز نزد او سرگرم اصلاح شمشير آن حضرت عليه السّلام بود و پدرم اين ( اشعار را كه خبر از بىوفائى و بىاعتبارى دنيا دهد ) ميخواند : و ( برخى اين اشعار را چنين بنظم در آوردهاند ) :
1 - اف به تو اى روزگار يار ستمگر * چند بصبح و پسين چه گرگ تناور
2 - بر كنى از يار و دوست افسر و همسر * نيست قناعت و را باندك و كمتر
3 - كار همانا است سوى حضرت داور * هر كه بود زنده راه من رود آخر
و اين اشعار را دو بار يا سه بار از سر گرفت تا اينكه من آن را فهميدم و مقصود او را دانستم ، پس گريه گلوى مرا گرفت ولى خوددارى كرده خاموش شدم ، و دانستم بلاء نازل گشته ، و اما عمهام پس او نيز شنيد آنچه را من شنيدم و او چون زن بود و زنان دل نازك و بىتابتر ميباشند نتوانست خوددارى كند و از جا جسته دامن كشان با سر و روى باز بيخودانه بنزد آن حضرت دويده گفت : وا ثكلاه ( اى عزاى و مصيبت من ) كاش مرگ من رسيده بود و زنده نبودم ، امروز ( چنان ماند كه ) مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفتهاند ! اى باز ماندهء گذشتگان ، و اى دادرس بازماندگان ! حسين عليه السّلام به او نگاه كرده فرمود : خواهرم ، شكيبائيت را شيطان از دستت نربايد ، ( اين سخن را فرمود ) و اشك چشمانش را گرفت و فرمود : اگر مرغ قطا را در آشيانهاش به حال خود مىگذاردند ( آسوده ) مىخوابيد .
( مترجم گويد : اين مثلى است از مثلهاى عرب ، و قطا مرغى است شبيه بقمرى يا كبوتر ، و داستانى دارد كه ميدانى در مجمع الامثال ج 2 ص 123 نقل كرده است ) زينب گفت : اى واى بر حال من آيا تو بناچارى خود را بمرگ سپردى ( و تن بدان دادهاى ) ؟ اين بيشتر دل مرا ريش كند ، و بر من سختتر