14 - على بن محمد از برخى از اصحاب روايت كرده كه گفت : پسرى برايم متولد شد من نامهء نوشتم و از حضرت عليه السّلام اجازه خواستم او را در روز هفتم ختنه كنم ، جواب آمد : نكن ، پس آن كودك در روز هفتم يا هشتم مرد ، آنگاه جريان مرگ او را نوشتم ، پاسخ آمد : به زودى ديگرى و ديگرى بجاى او براى تو متولد خواهد شد پس اولى را احمد نام گذار ، و دومى را جعفر ، و همچنان شد كه فرموده بود ، ( 30 ) گويد : و مهياى سفر حج شدم و با مردم خداحافظى كردم و به حضرت نامهء نوشته و اجاز خروج گرفتم ، جواب آمد : ما اين سفر تو را خوش نداريم خود دانى ؟ ! گويد : من دلتنگ شدم و اندوهناك گشته نوشتم : من مطيع و فرمانبردار شمايم ولى از نرفتن به حج غمگينم ، جواب آمد : دلتنگ مباش كه ان شاء اللَّه سال آينده به حج خواهى رفت ، چون سال آينده شد نامهء نوشته اجازهء حركت خواستم ، اذن آمد ، نوشتم : بنا دارم با محمد بن عباس هم كجاوه شوم و من بديانت و خوددارى او اطمينان دارم ؟ جواب آمد : اسدى خوب هم كجاوهاى است اگر آمد كسى را بر او ترجيح مده ، پس اسدى آمد و با او هم كجاوه شدم .
15 - و از حسن بن عيسى عريضى روايت كرده كه چون حضرت عسكرى عليه السّلام از دنيا رفت مردى از اهل مصر اموالى به مكه آورد كه مربوط به امام زمان عليه السّلام بود ، و در بارهء امام زمان عليه السّلام اختلاف شد برخى گفتند : حضرت عسكرى بدون جانشين از دنيا رفت ، برخى گفتند : جانشين او برادرش جعفر است ، گروهى گفتند : جانشين او فرزند او است ، پس مردى كه كنيهاش ابو طالب بود بسامره فرستادند كه از نزديك موضوع جانشينى امام عسكرى عليه السّلام را بررسى كند و نامهء هم همراه داشت ، آن مرد بسامره آمد
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 341
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٤١