تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
( يا چه از جان من ميخواهى ؟ ) من ريش او را گرفته و پايش را كشيدم و بميان خانه آوردم ، پسرش بيرون دويد و از اهل بغداد مدد خواهى و استغاثه كرده گفت : اين قمى رافضى پدرم را كشت ؟ ! گروه بسيارى از ايشان بر سر من جمع شدند ، من سوار مركبم شده گفتم : آفرين بر شما اى أهل بغداد ! از يك ستمگرى بر عليه مظلوم ستمديده‌اى جانبدارى ميكنيد ؟ من مردى سنى مذهب و از اهل همدان هستم و اين مرد مرا قمى و رافضى ميخواند كه بدهى مرا ندهد و حقم را پامال كند ! ؟ گويد : مردم به او هجوم برده خواستند بدكانش بريزند من آنها را آرام كرده و بدهكار صاحب سفته از من خواهش كرد كه سفته را بدهم و پول را بگيرم و بطلاق زنش سوگند خورد كه مال مرا در همان حال بپردازد ! و من از او گرفتم . 13 - و از احمد بن حسن روايت شده كه گفت : وارد منطقهء جبل شدم ( كه منطقهء در ميان آذربايجان و بغداد بوده است ) و اعتقادى بامامت دوازده امام نداشتم و بهمهء آنان علاقه‌مند نبودم ( و در روايت كلينى اين طور است : « و احبهم جملة » يعنى اجمالا آنان را دوست داشتم ) تا اينكه يزيد بن عبد اللَّه مرد و هنگام مرگش وصيت كرد كه اسب سمند او را با شمشير و كمر بندش بمولايش ( حضرت مهدى عليه السّلام ) بدهند ، من ترسيدم اگر آن اسب را به « اذكوتكين » ( كه يكى از امراى ترك دولت عباسى بود ) ندهم ، مرا آزار و خوارى دهد ، پس آن اسب و شمشير و كمربند را پيش خود بهفتصد دينار قيمت كردم و هيچ كس را از اين جريان آگاه نكردم ، و اسب را به اذكوتكين دادم ، ناگاه از عراق نامهء آمد كه هفتصد دينار ما را كه از پول اسب و شمشير و كمربند نزد تو است بفرست .
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 340 | الشيخ المفيد / سيد هاشم رسولى محلاتى