تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
كردم با اينكه جز خليفه يا ولى عهد يا كسى را كه سلطان دستور داده بود نزد پدرم بكنيه نام نمىبردند ، پس ديدم مردى گندمگون ، خوش اندام ، نيكو رخسار ، خوش پيكر ، تازه جوان با جلالت و هيئتى نيكو وارد شد ، چون چشم پدرم به او افتاد از جا برخاست و چند گام بسوى او رفت ، و من به ياد ندارم با هيچ يك از بنى هاشم و افسران چنين كارى كرده باشد ، و چون به او نزديك شد او را در آغوش كشيد و رو و سينهء او را بوسيد و دست او را گرفته بر مسند خود كه روى آن مىنشست نشانيد ، و در كنار او نشسته رو به او كرد و با او بگفتگو پرداخت ، و در ضمن سخنانش قربانت كردم و فدايت شوم ميگفت ، و من همچنان از آنچه ميديدم در شگفت بودم كه ناگاه دربان آمده گفت : موفق آمد ! ( موفق برادر معتمد خليفه و وزير لشكر او بوده ) و رسم اين بود كه هر گاه موفق بمجلس پدرم مىآمد دربانان و سرلشكران مخصوص او پيشاپيش او وارد ميشدند و ميان مجلس پدرم تا دم در دو طرف بصف ميايستادند تا موفق بيايد و برود ، پس همچنان پدرم رو بابى محمد عليه السّلام داشت و با او سخن ميگفت تا اينكه نگاهش بغلامان مخصوص موفق افتاد كه وارد شدند ، آنگاه پدرم به او گفت : خدا مرا قربانت كند اكنون اگر ميل داشته باشيد ؟ سپس بدربانان خويش گفت : او را از پشت دو صف ببريد كه موفق او را نبيند ، پس برخاست و پدرم نيز برخاسته او را در آغوش كشيده و ( پس از خداحافظى ) برفت . من بدربانان پدرم و غلامان گفتم : واى بر شما اين كه بود كه نامش را بكنيه پيش پدرم برديد و پدرم با او آنچنان رفتار كرد ؟ گفتند : اين مردى است علوى بنام حسن بن على و معروف بابن الرضا است ، من بر تعجبم افزوده شد و هم چنان آن روز را تا شب در فكر او و نگران كار او و پدرم و آنچه ديده ،