تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
بودم تا اينكه شب شد ، و رسم پدرم اين بود كه چون نماز عشا را ميخواند مينشست و در كارهاى روزانه و آنچه بايد بسلطان گزارش دهد و كارهاى ديگر مىنگريست و انديشه ميكرد . چون نمازش را خواند و نشست من آمدم و برابرش نشستم و كسى پيش او نبود ! گفت : اى احمد كارى داشتى ؟ گفتم : آرى اگر اجازه دهى پرسش كنم ؟ گفت : اجازه‌ات دادم ، گفتم : پدر جان اين مردى كه امروز بامداد ديدم با او آن همه اكرام و احترام كردى و خود و پدر و مادرت را فداى او كردى كه بود ؟ گفت : پسر جان اين امام و پيشواى رافضيان حسن بن على معروف بابن الرضا است ، سپس لختى سكوت كرد و من نيز ساكت بودم آنگاه گفت : پسر جان اگر امامت و زمامدارى از خاندان و خلفاى بنى عباس بيرون رود هيچ كس از بنى هاشم جز او شايستهء خلافت نيست ، و اين بخاطر برترى و پاكدامنى و پارسائى و زهد و عبادت و خوش خلقى و شايستگى او است ، و اگر پدرش را ديده بودى مردى بود خردمند و هوشيار و دانشمند ، من كه اين سخنان را از پدرم در بارهء او شنيدم ناراحتى و انديشه و خشمم بر پدر افزون شد ، و پس از آن جريان انديشه و اندوهى براى من جز پرسش از وضع او و كاوش در كار او نبود ، و از هيچ يك از بنى هاشم و سركردگان و نويسندگان و قاضيان و فقهاء و ديگر مردمان نپرسيدم جز اينكه ديدم در نزد آنها در نهايت احترام و بزرگى و بزرگوارى و خوش كلامى بود و همه او را بر خانوادهء خود و پيران و سالخوردگان جلو ميانداختند ، از اين جريانات مقام و شخصيت او در نظرم بزرگ شد زيرا ديدم دوست و دشمن او را بنيكى ياد كنند و تمجيد و ستايش نمايند .