طلاكوب سلطنتى بود ، على بن يقطين ( روى عقيدهء كه نسبت بامامت موسى بن جعفر ( ع ) و علاقهء كه به آن بزرگوار داشت ) مقدار زيادى از آن جامهها را بنزد حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام فرستاد و در ميان آنها آن جبه را نيز بنزد آن حضرت فرستاد و مقدارى از مال خود را نيز كه هر ساله بر حسب معمول از خمس مال خود براى آن جناب ميفرستاد بر آنها افزود چون آن مال و جامهها بدست امام ( ع ) رسيد همه را پذيرفت تنها آن جبه را بوسيلهء آورنده بسوى على بن يقطين بازگرداند و در نامهء به او مرقوم فرمود : اين جبه را نگهدار و از دست مده كه براى آن جريانى پيش خواهد آمد و تو بدان نيازمند خواهى شد ، على بن يقطين از بازگرداندن جبه دو دل شد و نميدانست سبب برگرداندن آن چيست ، و ( روى ايمانى كه به آن حضرت داشت بدستور عمل كرده ) آن را نگهدارى كرد ، و چون چند روزى از اين داستان گذشت روزى على بن يقطين بغلام مخصوص خود خشمناك شده و او را از خدمت عزلش كرد ، و آن غلام علاقهء على بن يقطين را به حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام ميدانست ، و از هر چه على بن يقطين از جامه و پول و هديههاى ديگرى كه براى حضرت ميفرستاد اطلاع داشت ، و از اين رو بسعايت پيش هارون رفته از على بن يقطين بدگوئى كرد و گفت : اين مرد معتقد بامامت موسى بن جعفر است و هر ساله خمس مال خود را بنزد او ميفرستد ، و آن جبهاى كه امير المؤمنين به او مرحمت كرده بود در روز فلان و ساعت فلان بنزد موسى بن جعفر فرستاد ، هارون از شنيدن اين سخنان شعلهور شد و سخت خشمناك گرديده گفت :
من اين جريان را تحقيق ميكنم و اگر چنان باشد كه تو ميگوئى او را خواهم كشت ، و در همان ساعت دستور باحضار على بن يقطين داد ، و چون در برابرش حاضر شد گفت : آن جبهاى كه به تو دادم چه
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢١٨