پرسش كنم همان گونه كه از پدرت مىپرسيدم ؟ فرمود : بپرس تا پاسخگيرى ولى فاش مكن كه اگر فاش كنى نتيجهاش سر بريدن است ( يعنى ما را ميكشند ) گويد : من از او پرسشهائى كرده ديدم دريائى است بيكران ، عرضكردم قربانت شيعيان پدرت گمراه و سرگردان شدهاند آيا با اين پيمانى كه شما بر پنهان داشتن جريان از من گرفتهايد ، ( اجازه ميدهيد ) جريان امامت شما را به آنها برسانم و آنان را بسويت دعوت كنم ؟ فرمود : هر كدام رشد و خردمندى و رازداريشان را دريافتى به او برسان و پيمان بگير كه فاش نكند و اگر فاش كند سر بريدن در كار است - و با دست اشاره بگلوى خود كرد - گويد : پس از نزد آن حضرت بيرون رفتم و ابا جعفر احول ( مؤمن الطاق ) را ديدم به من گفت : چه خبر بود ؟ گفتم : هدايت بود و داستان را برايش گفتم ، آنگاه زرارة و ابو بصير را ديدار كرديم ( به آن دو نيز جريان را گفته ) آنان خدمت آن حضرت رسيده سخنانش را شنيدند و پرسشهائى كرده يقين بامامتش پيدا كردند ، سپس مردم را گروه گروه ديدار كرده ( و جريان را گفتيم ) و هر كه پيش آن جناب ميرفت بامامتش يقين ميكرد مگر دار و دستهء عمار ساباطى ( كه قائل بامامت عبد اللَّه شدند ) ، و عبد اللَّه بن جعفر تنها مانده جز اندكى از مردم كسى بنزدش نميرفت .
2 - و نيز محمد بن قولويه ( بسند خود ) از رافعى حديث كند كه گفت : پسر عموئى داشتم كه نامش حسن بن عبد اللَّه بود و مردى بود زاهد و عابدترين مردم زمان خود بود ، و سلطان وقت از جديت و كوشش او در دين پروا داشت ، و چه بسا در پيش روى سلطان سخنانى درشت در پند و اندرز و امر بمعروف و نهى از منكر ميگفت كه او را بخشم در مىآورد ، ولى سلطان بواسطهء شايستگى و خوبى آن مرد سخنانش
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢١٥