العوجاء گفت : اى ابا عبد اللَّه سخنى گفتى و حواله بغايب ( و ناديده ) كردى ( يعنى پاى خداى ناديده را بميان آوردى و او را پايهء استدلال خود قرار دادى ) حضرت فرمود : واى بر تو چگونه غايب است كسى كه همراه خلق خود شاهد و گواه است ، و از رگ گردن به آنان نزديكتر است ، سخن آنها را مى شنود و رازهاى دلشان را ميداند ، جايى از او خالى نيست ، و جايى نيز به او مشغول نخواهد بود ، و به جائى نزديكتر از جاى ديگر نميباشد ، آثار و نشانههايش بوجود او گواهى دهند ، و كارها و افعالش بوجود او راهنمائى كنند ، و آن كس كه خداوند او را بنشانهها و معجزات محكم و برهانهاى آشكار بر انگيخت يعنى حضرت محمد ( ص ) اين نوع پرستش ( يعنى نماز رو به قبله را ) براى ما آورد ، و اگر در بارهء چيزى از كار او شك دارى از آن بپرس تا برايت روشن كنم ، راوى گويد : ( سخن كه باينجا رسيد ) ابن ابى العوجاء از سخن گفتن باز ماند و ندانست چه بگويد ، پس از نزد آن حضرت برخاسته بنزد رفقا و هم مسلكان خود آمده ( و براى عذر خواهى از خموشى و ناتوانى خود در برابر امام صادق عليه السّلام ) به آنان گفت : من از شما خواستم فرشى گسترده براى من بيابيد ( كه پايمال وزير دست من باشد ) و شما مرا بر اخگرى سوزان انداختيد ( يعنى من ميخواستم مرا ببحث و مناظره با كسى بفرستيد كه مقهور دست من باشد و شما مرا گرفتار چنين دانشمندى كرديد كه در برابرش نيروى مقاومت نداشته باشم ) رفقايش گفتند : خموش باش كه به خدا با حيرت و خموشيت ما را رسوا ساختى ، و ما تو را كوچكتر از امروز در برابر او نديده بوديم ، ابن ابى العوجاء گفت : آيا به من چنين سخنى ميگوئيد ، همانا او فرزند كسى است كه سر اين مردمى كه اينجا مىبينيد تراشيده .
و روايت شده كه ابو شاكر ديصانى روزى در محضر امام صادق عليه السّلام آمده به آن حضرت عرضكرد :
همانا تو يكى از ستارگان درخشان علم و دانش هستى ، و پدرانت نيز ستارگان درخشانى بودند ، و
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 194
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٩٤