20 - و نيز حسن بن محمد ( بسندش ) از عمرو بن دينار روايت كرده گفت : چون مرگ زيد پسر اسامة بن زيد فرا رسيد شروع بگريستن كرد ، على بن الحسين عليهما السّلام فرمود : چرا گريه ميكنى ؟
عرضكرد : گريهام براى آنست كه پانزده هزار دينار بدهى دارم و چيزى براى پرداخت آن ندارم كه پس از من آن را بپردازند ، حضرت فرمود : گريه مكن من آن را ميپردازم و ذمهء تو از پرداخت آن برى است ، پس آن حضرت آن بدهى را پرداخت .
21 - و هارون بن موسى از عبد الملك بن عبد العزيز روايت كند كه گفت : چون عبد الملك بن مروان بخلافت رسيد صدقات رسول خدا ( ص ) و صدقات على بن ابى طالب عليه السّلام را كه با هم بود بعلى بن الحسين عليهما السّلام بازگرداند ( و پيش از آن در دست عمر بن على پسر امير المؤمنين عليه السّلام بود ) پس عمر بن على بنزد عبد الملك بن مروان رفت ، و از محروميت خود به او شكايت كرد ، پس عبد الملك به او گفت : من در پاسخت ميگويم چنانچه ابن ابى الحقيق شاعر گفته است ( آنگاه اشعارى كه مؤلف محترم در متن نقل كرده خواند و مضمونش اينست كه من از روى عدالت رفتار كردهام و باطل را حق نكرده و حق را بباطل مستور نخواهم كرد ) .
22 - حسن بن محمد ( بسند خود ) از محمد بن اسماعيل روايت كرده كه گفت : حضرت على بن الحسين عليهما السّلام حج بجا آورد ، و مردمى كه در مكه بودند مردى داراى جمال و بزرگوارى ديدند و
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٤٩