باب ( 7 ) در بيان شمهء از حالات حضرت على بن الحسين عليه السّلام
1 - حسن بن محمد بن يحيى ( بسند خود ) از جد عبد اللَّه بن موسى حديث كند كه گفت : مادر من فاطمه دختر حسين عليه السّلام به من دستور ميداد كه من با دائى خود حضرت على بن الحسين عليهما السّلام همنشين شوم ، پس هرگز نشد كه من با او همنشين شوم جز اينكه بهرهمند از نزدش برخاستم ، يا ترسى از خدا در من پيدا شده بود كه از ترس او از خدا ديده بودم ، يا دانشى كه از او استفاده كرده بودم ( و خلاصه هرگز بىبهره از مجلس او برنميخاستم ) .
2 - و حسن بن محمد علوى ( بسندش ) از زهرى حديث كند كه گفت : على بن الحسين عليهما السّلام براى من حديث كرد - و او برترين مردى از بنى هاشم بود كه ما ديديم - و فرمود : ما را بدوستى اسلام دوست بداريد ، پس پيوسته دوستى شما براى ما است تا آنگاه كه آن دوستى بر ما عيب و نازيبا شود ( كه ديگر آن دوستى براى ما زيان دارد ، شايد مقصود امام عليه السّلام اين باشد كه در دوستى ما نبايد از حد بگذرانيد و بمرحلهء غلو برسيد ، و تنها به همان مقدار كه با اصول اسلام موافقت دارد اكتفا كنيد ) .