تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
( ص ) بمنبر رفت و آن نامه را بدست گرفت و فرمود : اى گروه مردم من از خدا خواسته بودم كه جريان كار ما را از قريش مكه پنهان دارد ، ولى مردى از شما بمردم مكه نامه نوشته و آنها را از جريان كار ما آگاهى داده ، پس نويسندهء آن نامه ( هر كه هست ) برخيزد و گر نه وحى خداوند او را رسوا خواهد كرد ( يعنى اگر خود او برنخيزد جبرئيل او را به من معرفى كرده و من ميگويم او كه بوده ؟ ) كسى برنخاست دوباره رسول خدا ( ص ) همان سخن را بازگو كرد ، و فرمود : نويسندهء نامه برخيزد و گر نه وحى او را رسوا سازد ، پس حاطب بن أبى بلتعة برخاست و ( مانند بيد ) ميلرزيد ، همانسان كه شاخهء درخت در باد بسيار تند ميلرزد ، و عرضكرد : اى رسول خدا نويسندهء نامه منم ، و ( نوشتن اين نامه ) نه از روى نفاق من بوده ، و نه اينكه پس از يقين به نبوت شما و اسلام شكى در دل من پديدار گشته باشد ، پيغمبر ( ص ) فرمود : پس چه چيز تو را واداشت كه اين نامه را بنويسى ؟ عرضكرد : اى رسول خدا خاندان من در مكه بسر مىبرند ، و من در آنجا فاميلى ندارم كه از آنها نگهبانى كند ، ترسيدم در اين جريان كه در پيش است آنها پيروز گردند ، خواستم بدين وسيله منتى بر آنها داشته باشم و اين كار سبب شود كه هنگام پيروزى ، آنها بخاندان من كه در مكه هستند آزارى نرسانند ، و اين كار نه از روى شك و شبههء من در اين دين بوده است ؟ عمر بن خطاب گفت : اى رسول خدا دستور فرمائيد تا من او را بكشم چون او با اين عمل منافق گشته ؟ رسول خدا ( ص ) فرمود : ( نه ، او را نكش ) او از كسانى است كه در جنگ بدر بوده ، و شايد خداى تعالى بدانها نظر مرحمتى فرموده و آنان را آمرزيده باشد ، او را از مسجد بيرون كنيد ، گويد : در اين هنگام پس گردنى به او زدند و او را از مسجد بيرون انداختند ، و او نگاهش بسوى پيغمبر ( ص ) بود كه شايد دل مهربان آن حضرت به حال او رقت كند ، رسول خدا ( ص ) دستور باز گرداندن او را به مسجد داد و به او فرمود : من از تو و گناهت درگذشتم ، و تو نيز از پروردگار خويش آمرزش