تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
برخى از پيروان من نامهء بمردم مكه نگاشته ، در آن نامه از جريان كار و تصميم ما آنان را آگاه ساخته در صورتى كه من از خدا خواسته بودم كه جريان كار ما را بر آنها پوشيده دارد و آن نامه همراه زن سياه پوستى است كه از بيراهه بسوى مكه روان شده ، پس شمشيرت را بردار و به او برس ، و نامه را از او گرفته نزد من آر ، سپس زبير را خواست و به او فرمود : در اين راه همراه على برو و با او باش ، پس على عليه السّلام با زبير به راه افتاد و از بيراهه بسوى مكه رهسپار شدند تا به آن زن رسيدند ، ابتداء زبير پيش آن زن رفت ، و از او راجع بنامه‌اى كه نزدش بود پرسيد ، آن زن وجود چنين نامه‌اى را نزد خود انكار كرد و سوگند ياد نمود كه چنين چيزى نزد او نيست و گريه كرد ، پس زبير بعلى عليه السّلام عرض كرد ، من گمان ندارم نامه همراه اين زن باشد بيا تا نزد رسول خدا ( ص ) بازگرديم و از بىگناهى اين زن آن حضرت را آگاه كنيم ، امير المؤمنين عليه السّلام ( خشمناك شد و ) فرمود : رسول خدا ( ص ) به من خبر داده كه نامه همراه اين زن است و به من دستور فرموده كه از او بگيرم و تو ميگوئى : كه نامه همراه او نيست ؟ ( يعنى رسول خدا ( ص ) نعوذ باللَّه دروغ گفته و اين زن راست ميگويد ؟ اين سخن را فرمود ) و شمشير را از نيام كشيد و پيش آن زن رفته فرمود : آگاه باش به خدا سوگند اگر نامه را بيرون نياورى ترا بازرسى ميكنم سپس گردنت را ( با اين شمشير ) ميزنم ؟ زن ( كه آثار خشم را در چهرهء على ديد و ميدانست كه آنچه گفته است انجام ميدهد ) گفت : حال كه چنين است اى پسر ابو طالب رو از من باز گردان ( تا نامه را بيرون آورم و به تو بدهم ) حضرت روى خويش از آن زن برگردانيد و آن زن مقنعه و روسرى خود را باز كرد و نامه را كه در گيسوى خود پنهان كرده بود بيرون آورد و به آن حضرت داد ، على عليه السّلام نامه را گرفت و نزد پيغمبر ( ص ) آورد ، رسول خدا ( ص ) دستور داد جار بكشند و مردم را به مسجد دعوت كنند جارچى آن حضرت جار كشيد و مردم در مسجد هجوم كردند باندازهء كه تمام مسجد پر شد ، رسول خدا