تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
و قيس بن مكشوح شروع بكينه‌توزى در برابر عمرو كرد ، و عمرو در برابر به او احسان و نيكى مينمود ، و عمرو بن معديكرب اين شعر را در همين باره گفته است ، و مصراع اول اين شعر را برخى « حبائه » بباء موحده و همزه خوانده‌اند كه به معناى عطاء است ، و برخى « حياته » بياء و تاء خوانده‌اند كه به معناى زندگى است ، و ما در ترجمه هر دوى آن دو معنا را بنحو ترديد ذكر كرديم ، و مصراع دوم نيز احتمال چند معنى دارد كه ما دو تاى آنها را در ترجمه بنحو ترديد بيان داشتيم ) . 3 - و ( از آن جمله ) جعفر بن سليمان ضبعى از معلى بن زياد حديث كند كه گفت : عبد الرحمن بن ملجم مرادى لعنه اللَّه نزد أمير المؤمنين عليه السّلام آمده از آن حضرت خواست كه او را بمركبى سوار كند ( و مركبى به او بدهد ) و عرضكرد : اى امير مؤمنان مرا بمركبى سوار كن ، حضرت به او نگاه كرد سپس فرمود : تو عبد الرحمن پسر ملجم مرادى هستى ؟ عرضكرد : آرى ، سپس ( براى دومين بار ) فرمود : تو عبد الرحمن پسر ملجم مرادى هستى ؟ عرضكرد : آرى ، حضرت بغزوان فرمود : اى غزوان او را بر مركبى سرخ رنگ سوار كن ، غزوان اسبى سرخ رنگ آورد و ابن ملجم بر آن سوار شد و دهانهء اسب را كشيده ( رفت ) همين كه پشت كرد ( كه برود ) أمير المؤمنين عليه السّلام ( به همان شعرى كه در حديث گذشته با ترجمه و شرحش گذشت تمثل جسته ) فرمود : من زندگى يا عطاى به او را ميخواهم و او ارادهء كشتن مرا دارد ، عذر خود يا عذر پذيرت را نسبت بدوست مرادى خود بياور ، گويد : و همين كه آن جنايت از ابن ملجم سر زد ، و على عليه السّلام را ضربت زد ، او را كه از مسجد بيرون رفته بود گرفتند و نزد أمير المؤمنين عليه السّلام آوردند ، حضرت به او فرمود : به خدا من آن نيكىها و محبتها را به تو ميكردم با اينكه ميدانستم تو كشندهء من هستى ، ولى من آن نيكيها را به تو كردم تا از خداوند در اتمام حجت بر تو كمك بگيرم ( و حجت را بر تو تمام كنم ) .