داستان سخن گفتن ماهيان و كم شدن آب فرات نقل كردهاند : و آنچه روايت كردهاند چنين است كه روزى امير المؤمنين عليه السّلام بالاى منبر در كوفه خطبه ميخواند كه ناگاه اژدهائى از يك سوى منبر نمودار شد و شروع كرد به بالا رفتن بمنبر تا اينكه به نزديكى امير المؤمنين عليه السّلام رسيد ، مردم ترسيدند و خواستند او را از آن جناب دفع كنند ، حضرت بديشان اشاره كرد كه دست از آن بدارند و متعرضش نشوند چون به آن پله آخرين كه امير المؤمنين عليه السّلام بر آن ايستاده بود رسيد ، آن جناب به طرف اژدها خم شد ، و اژدها گردن خود را دراز كرد تا اينكه گوش حضرت را در دهان گرفت ، مردم خاموش شده و از اين جريان بحيرت فرو رفتند ، پس آن اژدها صدائى كرد كه بيشتر مردم شنيدند سپس سر برداشت و امير المؤمنين عليه السّلام لبان مبارك را بهم ميزد و اژدها گوش ميداد ، آنگاه بشتاب به زير آمده و گويا زمين او را به خود فرو برد ، و امير المؤمنين عليه السّلام بسخن خود بازگشته خطبه را بپايان برد ، چون از خطبه فارغ شد و از منبر به زير آمد مردم در گردش انجمن كرده از سر گذشت اژدها و اين جريان حيرت انگيز پرسش كردند ؟ فرمود : اين گونه نبود كه شما پنداشتيد ، بلكه اين اژدها حكمرانى از حكمرانان جنيان بود كه قضاوت و حكمرانى در كارى بر او مشتبه و مشكل شده بود ، پس بنزد من آمد و جوياى حكم آن قضيه شد و من به او فهماندم ( كه چه بايد بكند ) پس دعاى خير در بارهء من كرده و بازگشت .
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 350
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٥٠