چون امير المؤمنين عليه السّلام از دنيا رفت و پس از او حسن عليه السّلام نيز از دنيا برفت و داستان امام حسين عليه السّلام و نهضت آن بزرگوار پيش آمد پسر زياد - كه از رحمت خدا دور باد - عمر بن سعد را براى جنگ با حسين عليه السّلام فرستاد و خالد بن عرفطه را پيشرو سپاهش كرد ، و حبيب بن حماز را پرچمدارش كرد ، پس آن پرچم را گرفت تا اينكه از باب فيل وارد مسجد ( كوفه ) شد . و اين داستان نيز خبرى است كه گروه بسيارى نقل كردهاند و دانشمندان و راويان انكار ننموده و در ميان مردم كوفه مشهور و آشكار است كه دو تن نيست آن را منكر شده باشند و اين نيز در شمار معجزات آن حضرت عليه السّلام است .
[ فصل ( 70 ) سخن آن حضرت كه فرمود : سلونى قبل ان تفقدونى ]
و از آن جمله است آنچه زكرياى قطان از أبى الحكم حديث كند كه گفت : از بزرگان و دانشمندان خود شنيدم ميگفتند : على بن ابى طالب عليه السّلام خطبهاى خواند و در آن خطبه فرمود : از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد ، پس به خدا سوگند از هيچ گروهى كه گمراهكنندهء صد تن ، يا راهنماى صد تن باشند از من نپرسيد جز اينكه شما را آگاه كنم از آواز دهنده و خوانندهء بايشان ، و سردار آنان تا بروز قيامت پس مردى برخاست و گفت : مرا آگاه كن چند دانه مو در سر و ريش من است ؟ امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : به خدا دوست مهربان من رسول خدا ( ص ) اين پرسش تو را به من خبر داد و فرمود : در بن هر موئى از موهاى سرت فرشتهايست كه تو را لعنت مىكند ، و بر هر موئى از ريشت شيطانى است كه تو را از جاى جنبش