ميخواهى خودت را انتخاب كن ( و بگو چگونه تو را بكشم ) ؟ قنبر گفت : من انتخاب آن را به تو واگذار كردم ، حجاج گفت : براى چه ؟ گفت : براى آنكه هر گونه مرا بكشى من تو را به همان نحو در روز جزا خواهم كشت ، و هر آينه امير المؤمنين عليه السّلام به من خبر داد كه مرگ من به صورت ذبح از روى ستم و بنا حق خواهد بود ، پس حجاج دستور داد او را كشتند . و اين داستان نيز از اخبار غيبيهء امير المؤمنين عليه السّلام بود و در باب معجزات و نشانههاى روشن آن حضرت در آيد و از آن دانشى است كه خداوند حجتهاى خود را از پيمبران و رسولان و برگزيدگان بدان مخصوص گردانيد ، و بمعجزات گذشته پيوست شود .
[ فصل ( 69 ) خبرى كه راجع به خالد بن عرفطة فرمود ]
و از جمله داستانى است كه حسن بن محبوب ( بسند خود ) از سويد بن غفلة حديث كند كه مردى بنزد امير المؤمنين عليه السّلام آمده گفت : اى امير مؤمنان من از وادى القرى ( كه جايى است ميان مدينه و شام ) گذشتم ديدم خالد بن عرفطة ( كه از هواخواهان بنى اميه و سرلشكران ايشان گشت ) در آنجا مرده است ، شما براى او آمرزش بخواه ؟ امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : بس كن ( و خموش باش ) كه او نمرده است و نخواهد مرد تا اينكه سردار لشكر گمراهى شود كه پرچمدار آن لشكر حبيب بن حماز است . پس مردى از پاى منبر برخاسته گفت : اى امير مؤمنان به خدا من شيعهء شما و دوست دار توام ، فرمود : تو كيستى ؟
گفت : من حبيب بن جمازم فرمود : بترس از آنكه تو آن پرچم را بدست گيرى ، و بدست خواهى گرفت و از اين در ( مسجد ) آن پرچم را وارد خواهى كرد - و با دست اشاره كرد بدر ( ى كه معروف بود بباب ) فيل - و