تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨

[ فصل ( 62 ) از اخبار غيبيه كه جندب بن عبد الله در جنگ نهروان از آن حضرت ع شنيد ]

و تاريخ نويسان از جندب بن عبد اللَّه ازدى حديث كنند كه گفت : با على عليه السّلام بجنگ جمل و صفين حاضر شدم و هيچ گونه شك و ترديدى در جنگ آنان كه با او جنگ ميكردند نداشتم ( و يقين داشتم كه على عليه السّلام بر حق و آنان بر باطلند ) تا اينكه بنهروان ( براى جنگ با خوارج ) رفتيم ، پس در بارهء جنگ با آنان بشبهه افتادم و با خود گفتم : اينان قاريان قرآن و برگزيدگان ما هستند آيا ( چگونه جايز است ) با اينان بجنگيم و آنها را بكشيم ؟ راستى اين كار بزرگى است ! پس بامدادى بود كه بيرون رفته و همچنان گام برميداشتم ، و ظرف آب خود را نيز برداشته بودم تا اينكه از صفوف لشكر دور شدم ، پس نيزهء خود را بر زمين زده و سپرم را بر بالاى آن گذارده و در زير سايهء آن نشسته بودم كه ديدم امير المؤمنين عليه السّلام بر من درآمد و به من فرمود : اى برادر ازدى ! آيا آبى براى طهارت همراه دارى ؟ من ظرف آب را به او دادم پس برفت تا جايى كه من او را نميديدم ، و پس از تطهير كردن بسوى من بازگشت و در سايهء سپر ( ى كه من براى خود ساخته بودم ) نشست ، در اين هنگام سوارى بدنبال آن حضرت ميگشت ، من عرضكردم : اى امير مؤمنان اين سوار بدنبال شما ميگردد ؟ فرمود : اشاره كن بيايد ، گويد : من به دو اشاره كردم آمده عرضكرد : اى امير مؤمنان اين گروه ( خوارج ) رفته و از نهر گذشتند ؟ فرمود : هرگز از نهر نگذشته‌اند ، گفت : چرا به خدا ! رفتند ، در همين حال بود كه مرد ديگرى آمده عرضكرد : اى امير مؤمنان اينان از نهر گذشتند ؟ فرمود : هرگز نگذشته‌اند ، گفت : به خدا من نزد تو نيامدم جز اينكه پرچم‌ها و بارهاى ايشان را در آن سوى نهر ديدم ؟ فرمود : به خدا چنين نيست ، و