[ فصل ( 61 ) برخى از اخبار غيبيه آن حضرت ]
و اما آنچه از امير المؤمنين عليه السّلام از اين نمونه ( اخبار غيبى ) رسيده آن مقدار است كه كسى نتواند انكار آن نمايد مگر بواسطهء زنگ گرفتن دل يا نادانى و بهتان و دشمنى ، و گر نه بنگريد بدان چه خبرهاى بسيار و نشانههاى زيادى در آن رسيده و همگان از آن حضرت عليه السّلام نقل كردهاند كه پس از بيعت كردن مردم با او و ( 30 ) پيش از اينكه با آن سه دسته ( يعنى با طلحة و زبير ، و معاويه و خوارج ) جنگ كند فرمود : من مأمور شدهام بجنگ با پيمانشكنان ( يعنى طلحة و زبير ) و آنان كه از حق بيكسو روند ( يعنى معاويه و همدستانش ) و آنان كه از دين بيرون روند ( خوارج نهروان ) و آن حضرت عليه السّلام با ايشان جنگيد و چنان شد كه خبر داده بود .
( 31 ) و هنگامى كه طلحة و زبير از آن حضرت براى رفتن ( به مكه ) جهت بجا آوردن عمره اجازه خواستند بدانها فرمود : نه به خدا ! شما قصد عمره نداريد ، بلكه قصد ( رفتن ) بصره داريد و چنان بود كه فرمود .
( 32 ) و هنگامى كه اجازه خواستن آن دو را براى عمره بابن عباس خبر مىداد فرمود : من با اينكه ميدانستم آن دو نفر خيال پيمانشكنى دارند اذنشان دادم ، و از خداوند براى دفع آنان كمك خواستم ، و همانا خداى تعالى به زودى نقشهء شوم آنان را بازگرداند ، و مرا بر ايشان پيروز گرداند ، و چنان بود كه فرمود .
( 33 ) و هنگامى كه در منزل ذى قار ( نزديكى بصره ) براى بيعت كردن نشسته بود فرمود : از سمت كوفه هزار مرد بدون كم و زياد مىآيند و به شرط جان با من بيعت كنند ( كه تا دم مرگ دست از يارى من بر ندارند )