( كه دارد ) او را سود ندهد ، به خدا سوگند سگان حوأب بر او ( يعنى بر عايشه ) بانگ زنند ( اشاره بحديث معروفى است كه شيعه و سنى باختلاف روايات از رسول خدا ( ص ) روايت كنند كه آن حضرت ( ص ) در مقام مذمت بزنان خود فرمود : يكى از شما ( يا كدام يك از شماها ) سگان حوأب - كه نام جايى است در راه بصره - بر او پارس كنند ؟ و چون عايشه بدان جا رسيد سگان بر او پارس كردند و او به ياد اين حديث افتاده خواست برگردد طلحة و زبير با سخنان فريبنده و زحمات بسيارى او را منصرف كردند ، از جمله اينكه هفتاد شاهد و گواه نزد او آوردند و همه گواهى دادند كه اينجا حوأب نيست ، بهر حال امير المؤمنين عليه السّلام دنبالهء گفتارش را چنين ادامه داد : ) آيا پندگيرندهء هست كه پند گيرد ؟ يا متفكرى هست كه بيانديشد ؟ همانا گروه ستمكار بپاخاسته پس كجا هستند نيكوكاران ؟ .
[ فصل ( 19 ) سخنان آن حضرت در ربذه هنگام رفتن بسوى بصره ]
و چون امير المؤمنين عليه السّلام بسوى بصره رهسپار شد در ربذه ( كه نام دهى است در سه منزلى مدينه ) فرود آمد ، پس دنبالهء حاجيان ( كه از مكه مىآمدند ) بدان حضرت برخوردند ، دور آن حضرت گرد آمدند كه سخنى از او بشنوند و حضرت در سراپردهء خود بود ، ابن عباس گويد : من بنزد او رفتم ديدم نعلين خود را پينه مىزند به دو گفتم : ( اى امير مؤمنان ) نياز ما باينكه به كار ما سر و صورتى بدهى به تو بيشتر از اين كارى است كه ميكنى ( و بدان سرگرمى ) ! حضرت با من سخن نگفت تا از كار خود فارغ شد ( و نعلينش را وصله زد ) سپس آن را با لنگهء ديگر جفت كرد و به من فرمود : اين يك جفت نعلين مرا قيمت كن ( كه ارزشش چقدر است ؟ ) گفتم : ارزشى ندارد ، فرمود : با همين كه ارزشى ندارد ؟ گفتم : كمتر از يكدرهم ارزش دارد ، فرمود :
به خدا سوگند اين يك جفت نعلين را من بيش از زمامدارى بر شما دوست دارم مگر اينكه ( بوسيلهء اين زمامدارى ) حقى را بر پا دارم يا باطلى را جلوگيرى كنم ، عرض كردم : حاجيان انجمن كردهاند كه از