دواتى و كتفى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد .
( مترجم گويد : كتف : استخوان پهنى است كه در شانهء حيوانات چهار پا است و زمانهاى سابق كه كاغذ كم بوده براى نوشتن ياد داشت از آنها استفاده ميكردهاند ) اين سخن را فرمود و دوباره از هوش رفت ، پس برخى از آنان كه در آن انجمن بوده برخاسته كه بدنبال دوات و كتف برود ، عمر گفت : بازگرد زيرا كه اين مرد ( يعنى رسول خدا ( ص ) بواسطهء كسالت شديد ) هذيان ميگويد ، پس آن مرد بازگشت ، و آنان كه در آن مجلس حاضر بودند از اين كار پشيمان شدند كه چرا در آوردن دوات و كتف كوتاهى كردند و يك ديگر را سرزنش ميكردند ، و گفتند : «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
» هر آينه از مخالفت كردن با رسول خدا ( ص ) ميترسيم ، چون آن حضرت به هوش آمد برخى از ايشان گفتند : اى رسول خدا آيا دوات و كتف براى شما نياوريم ؟ فرمود : پس از آن سخنان كه گفتيد نه ، ولى من شما را سفارش بنيكى در بارهء خاندان خود كنم ( اين را فرمود ) و رو از مردم برگرداند ، پس مردمان از نزد آن حضرت ( ص ) برخاستند ، و تنها عباس ( عموى آن حضرت ، با پسرش ) فضل ، و على بن ابى طالب عليه السّلام و خانوادهء او ماندند ، عباس عرضكرد : اى رسول خدا اگر اين كار خلافت و زمامدارى پس از شما در ما خاندان بجاى ماند هم اكنون ما را بدان بشارت ده ( و آگاهمان فرما ) ، و اگر ميدانى كه ديگران بر ما چيره شوند در بارهء ما دستورى فرما ( يا سفارشى فرما ) فرمود : شما پس از من از درماندگان و ناتوانان خواهيد بود ، ( اين را فرمود ) و خاموش گشت ، پس آنان نيز برخاسته و ميگريستند و از زندگى آن حضرت نااميد شده بودند ، همين كه از پيش آن بزرگوار بيرون آمدن فرمود : برادرم و عمويم را نزد من بياوريد ، پس كسى را بدنبال آن دو فرستاده و على عليه السّلام و عباس آمدند ، چون بنشستند حضرت ( ص ) فرمود : اى عمو آيا وصيت مرا به عهده ميگيرى ( كه من ترا وصى خود