تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
گيرند ، در صورتى كه آن حضرت آن دو را دستور ببيرون رفتن با اسامة فرموده بود و نميدانست كه آن دو ( در مدينه مانده‌اند ، و هنوز ) نرفته‌اند ، و چون گفتار عايشه و حفصه را شنيد دانست كه در انجام دستور او سستى كرده ( و از مدينه بيرون نرفته ) اند پس آن حضرت براى فرو نشاندن فتنه و بر طرف ساختن شبهه ( از ذهن مردمان ) مبادرت جست و با اينكه از بيحالى و ناتوانى نمىتوانست روى پا بايستد ، برخاسته دستهاى مباركش را على بن ابى طالب عليه السّلام و فضل بن عباس گرفته و بر آن دو تكيه فرمود ، و پاهاى نازنينش از ناتوانى به زمين كشيده ميشد با اين حال به مسجد آمده ديد ابو بكر در محراب ايستاده با دست مبارك به او اشاره فرمود كه از محراب بيكسو رود ، ابو بكر بكنارى رفت پيغمبر ( ص ) بجاى او ايستاد ، پس تكبير نماز گفت و نمازى را كه ابو بكر شروع كرده بود از سر گرفت و دنبال نماز او را نگرفت ، چون سلام نماز را داد به خانه بازگشت ، و ابو بكر و عمر و گروهى از آنان را كه در مسجد بودند پيش خوانده به آنان فرمود : مگر من بشما دستور ندادم كه با لشكر اسامة بيرون رويد ؟ گفتند : چرا اى رسول خدا ، فرمود : پس چرا دستور مرا انجام نداده و نرفتيد ؟ ابو بكر گفت : من بيرون رفتم ولى دوباره بازگشتم تا يك بار ديگر شما را ببينم و تجديد عهدى كنم ، عمر گفت اى رسول خدا من بيرون نرفتم زيرا دوست نداشتم وضع حال شما را از سوارانى ( كه از مدينه مىآيند ) بپرسم ( و ميخواستم خود را از نزديك نگران حال شما باشم ) پس پيغمبر ( ص ) فرمود : بپيونديد بلشگر اسامة و از آن باز نمانيد ، بپيونديد بلشگر اسامة ، و سه بار اين سخن را تكرار فرمود آنگاه بواسطهء رنجى كه از رفتن مسجد به او رسيده بود و از اندوه بسيارى كه به او دست داده بود از هوش برفت ، و ساعتى به همين منوال بود مسلمانان گريستند ، و آواز گريه از زنان آن حضرت و فرزندان او و زنان مسلمانان هر كه در آن انجمن بود بلند شد ، پس رسول خدا ( ص ) به هوش آمده بدانها نگاه كرد سپس فرمود :