( و هيچ پاسخش نداد ) عمر نيز بازگشت و آنها را آگاه ساخت كه پاسخش نگويد عمرو عاص ( كه از آن دو نتيجه نگرفت ، و از آن طرف ميديد كه با اين تدبيرى كه على عليه السّلام فرمود بطور مسلم دشمن را شكست خواهد داد و تحمل اين جريان براى او گران است ، زيرا خود پيش از او بدين جنگ آمده و شكست خورده و سر افكنده بازگشته است و اكنون مىخواهد بهر نيرنگى شده نقشهء أمير المؤمنين عليه السّلام را به هم بزند و لشكر را به بالاى دره ببرد ، و دشمن بىخبر را كه اطلاعى از آمدن لشكر اسلام به پشت دره ندارد با اين عمل حسودانهء خود آگاه كند ، از اين رو به مسلمانان ) گفت : سزاوار نيست كه ما ( بخاطر دستور على ) خود را تلف كنيم ( و طعمهء گرگان اين بيابان سازيم ) بيائيد به به بالاى اين دره برويم ( تا از گزند درندگان اين بيابان آسوده خاطر شويم ) مسلمين گفتند : نه به خدا سوگند ما اين كار را نخواهيم كرد ، زيرا رسول خدا ( ص ) بما دستور داده كه گوش بفرمان على باشيم و پيروى از دستورات او بنمائيم ، آيا دستور او را رها كرده و گوش به حرف تو داده از تو پيروى كنيم ؟ پس همان جا ماندند تا نزديك سپيدهء صبح شد ، آن حضرت ( با همراهان ) از چهار سو بر آن گروه حملهور شدند و آنها هم بىخبر از همه جا ( نتوانستند دفاع كنند و در نتيجه ) شكست خورده و مسلمانان پيروز شدند ، و در اين باره بر پيغمبر نازل گرديد :
« وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً »
( يعنى سوگند باسبان دونده كه هنگام دويدن نفسهاى ايشان صدا مىكند ) تا به آخر سوره ، پس پيغمبر ( ص ) بأصحاب و ياران خود مژدهء پيروزى على عليه السّلام را داد و به آنان دستور داد از امير المؤمنين عليه السّلام استقبال كنند ، پس آنها از على عليه السّلام استقبال كردند و رسول خدا ( ص ) نيز پيشاپيش آنان باستقبال او آمد ، و دو صف براى استقبال او تشكيل داد ، چون على عليه السّلام رسيد و چشمش به پيغمبر ( ص ) افتاد ( باحترام آن حضرت ) از اسب پياده شد ، پيغمبر ( ص ) فرمود : سوار شو كه خدا و رسولش از تو خوشنودند ، پس امير المؤمنين عليه السّلام از خوشحالى اين مژده گريان شد ، و پيغمبر ( ص ) به او فرمود : يا على اگر نمىترسيدم كه گروههائى از امت من در بارهء تو بگويند آنچه را نصارى و مسيحيون در بارهء حضرت مسيح عيسى بن مريم گفتند ( كه او را خدا يا پسر خدا خواندند ) امروز در بارهات سخنى ميگفتم كه بر هيچ دستهاى