1 - يحيى بن محمد ازدى ( بسند خود ) از عبد الملك بن هشام ، و محمد بن اسحاق و ديگر از نويسندگان حديث كرده كه گفتهاند : هنگامى كه رسول خدا ( ص ) نزديك بخيبر شد ، بمردم فرمود : درنگ كنيد ، مردمان ايستادند پس دستهاى خويش بسوى آسمان بلند كرده گفت : بار خدايا اى پروردگار هفت آسمان و آنچه بر آن سايه افكنده ، و اى پروردگار هفت زمين و آنچه بر خود گرفته ، و اى پروردگار شياطين و آنچه گمراه كردهاند ، از تو خير و نيكوئى اين قريه و آنچه در آن است درخواست كنم ، و از شر و بدى آن به تو پناه برم ( اين دعا را خواند ) سپس زير درختى همان جا فرود آمد و آنجا منزل كرد و ما نيز آن روز و فردا را تا نيمهء آن بوديم ، چون نيمه روز شد منادى رسول خدا ( ص ) فرياد زد ( و مردمان را پيش او خواند ) گرد او جمع شديم ديديم مردى نزدش نشسته ، رسول خدا ( ص ) فرمود : من در خواب بودم كه اين مرد بيامد و شمشير مرا از نيام دركشيد و به من گفت : اى محمد كيست كه امروز تو را از من نگهدارد ؟
گفتم : خدا مرا از دست تو نگهدارى كند ، ( اين را كه گفتم ) شمشير را در نيام كرده و چنانچه مىبينيد نشست و هيچ جنبشى نكند ، ما عرضكرديم : اى رسول خدا شايد در عقل و خرد او چيزى باشد ( و از نظر عقل ناقص باشد ) ؟ رسول خدا ( ص ) فرمود : آرى او را واگذاريد سپس او را رها ساخته دنبالش نكرد .
و آن حضرت زياده از بيست روز خيبر را محاصره كرد و در اين مدت پرچم جنگ بدست على عليه السّلام بود تا اينكه درد چشمى به او عارض شد كه از ادامه جنگ ناتوانش كرد ، در اين مدت مسلمانان با يهود در گوشه و كنار قلعه جنگ و گريز داشتند ، تا اينكه يكى از روزها در قلعه را باز كردند ، و پيش از آن دور تا دور قلعه را خندق و گودال كنده بودند ، پس مرحب با مردان خود ( كه با او بودند ) از قلعه بيرون
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 111
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١١١