تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
و يگانه است ، ( 30 ) و تفصيل آن داستان بدين قرار بود كه مورّخين گفته‌اند : روزى پيغمبر ( ص ) نشسته بود مرد عربى نزد آن حضرت ( ص ) آمده پيش او نشست و سپس گفت : من آمده‌ام تا براى تو خير خواهى كنم ، فرمود : خيرخواهى تو چيست ؟ عرضكرد : گروهى از عربها آهنگ كرده‌اند كه در مدينه بر تو شبيخون زنند و گفت : كه ايشان كيانند و جايگاهشان در كجاست ، حضرت به امير المؤمنين عليه السلام دستور داد كه مردم را به مسجد دعوت كند ، پس مسلمانان در مسجد انجمن كردند ، حضرت بالاى منبر رفته سپاس خداى را بجاى آورد سپس فرمود : اى گروه مردم اين دشمن خدا و دشمن شما است كه بشما رو آورده و ميخواهند در مدينه بشما شبيخون زند ، پس كيست كه براى رفتن به آن وادى ( و سرزمين كه دشمن در آنجا است ) آماده باشد ؟ مردى از مهاجرين برخاست و عرضكرد : اى رسول خدا من آماده هستم ، حضرت پرچم جنگ به دستش داد و هفتصد تن مرد جنگى بهمراهش روانه ساخت ، و به او فرمود : بنام خدا ( يعنى با اعتماد و توكل به خدا ) روانه شو آن مرد آمد تا نزديك ظهر به آن گروه رسيد ، آنها به دو گفتند : تو كيستى گفت : من فرستادهء رسول خدا هستم ، يا بگوئيد : « معبودى جز خداى يگانه نيست كه شريك ندارد ، و اينكه محمد ( ص ) بنده و فرستادهء او است » ( و اين دو شهادت بر زبان جارى كنيد ) يا با شمشير شما را گردن مىزنيم ؟ به دو گفتند : بنزد بزرگ خود بازگرد كه ما گروهى هستيم كه تو را تاب مقاومت در برابر ما نيست ، آن مرد بسوى حضرت بازگشت و جريان را بعرض رسانيد ، حضرت دوباره ( در انجمن مسلمانان فرمود : ) كيست كه به آن وادى رود ؟ مرد ديگرى از مهاجرين برخاست و عرضكرد : من آمادهء رفتن بدان جا هستم ، حضرت پرچم را به دو سپرد و او نيز برفت و مانند رفيق پيشينش باز گشت ، رسول خدا ( ص ) فرمود : على بن ابى طالب كجاست ؟ أمير المؤمنين برخاست و عرض كرد : من در خدمت حاضرم اى رسول خدا ، فرمود : به اين وادى برو ، عرضكرد : آرى ميروم ، و آن حضرت دستار مخصوصى داشت كه آن را بسر نمىبست جز در جايى كه
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 102 | الشيخ المفيد / سيد هاشم رسولى محلاتى