تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
پيغمبر ( ص ) او را براى كار سختى روانه كند ، پس على عليه السلام به منزل حضرت فاطمه عليها السلام رفت و آن دستار را از او خواست ، فاطمه گفت : بكجا اراده دارى به روى و بكجا پدرم ترا فرستاده ؟ فرمود : بوادى رمل ، زهرا عليها السلام ( روى علاقهء كه به شوهر عزيزش داشت ) بخاطر دلسوزى و ترس از اين سفر براى او بگريه افتاد ، در همين حال پيغمبر ( ص ) بر آن دو درآمد ، و بزهرا عليها السلام فرمود : چرا گريه ميكنى آيا ميترسى شوهرت كشته شود ؟ نه ان شاء اللَّه تعالى ( كشته نخواهد شد ) على عليه السّلام عرضكرد : اى رسول خدا از رفتن به بهشت بر من نترس و جلو گيرم مشو ، سپس بيرون رفت و پرچم رسول خدا ( ص ) را بدست گرفته بسوى آنان به راه افتاد ، سحرگاه به آنان رسيد ، پس در آنجا درنگ كرد تا صبح شده با ياران خويش نماز صبح را خواند و لشكر خويش را بصف كرد و خود نيز بشمشير تكيه زد و رو بدشمن كرده فرمود : اى مردم من فرستادهء رسول خدايم بسوى شما كه بگوئيد : « معبودى جز خداى يگانه نيست ، و اينكه محمد بندهء و فرستادهء او است » و گر نه شما را با شمشير خواهم زد ؟ گفتند : همانسان كه دو رفيق پيشينت بازگشتند تو هم بازگرد ، فرمود : نه به خدا من باز نگردم تا اسلام را بپذيريد يا شما را با اين شمشير بزنم ، من على بن ابى طالب بن عبد المطلب هستم ، همين كه آن مردم او را بشناختند نگران شدند و رو بجنگ نهادند حضرت نيز شروع بجنگ فرمود ، و شش تن يا هفت تن از آنان را كشت ، و ديگران گريختند ، مسلمانان پيروز شده و غنيمتهاى جنگى را برگرفتند ، پس على عليه السّلام بسوى پيغمبر ( ص ) بازگشت . ام سلمة گويد : پيغمبر ( ص ) در خانهء من خوابيده بود ناگهان هراسان از خواب پريد ، من عرضكردم : خدايت پناه دهد ( چه شد ) ؟ فرمود : راست گفتى : خدايم پناه دهد ، لكن اين جبرئيل است