تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
كار آن حضرت با عمرو بن عبد ودّ بكجا ميانجامد ، همين كه على عليه السّلام نزد عمرو آمد و به او فرمود : اى عمرو تو در زمانهاى گذشته و جاهليت ميگفتى : بلات و عزى سوگند هر كس مرا بيكى از سه چيز بخواند من آن را يا يكى از آنها را ميپذيرم ؟ گفت : آرى چنين است ، فرمود : پس من تو را ميخوانم كه گواهى دهى : معبودى جز خداى يگانه نيست ، و محمد فرستادهء او است و در برابر پروردگار عالميان سر تسليم فرود آورى ؟ گفت : اى برادرزاده اين سخن و خواهش را بيكسو بنه ، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : بدان كه اگر آن را بپذيرى براى تو بهتر است ! سپس فرمود : ديگر اينكه از راهى كه آمده‌اى بازگردى ( و از جنگ با مسلمانان دست بدارى ) ؟ گفت : نه ، ( اين هم براى من ننگ است ) و زنان قريش براى هميشه براى هم بازگو كنند ( كه عمرو از ترس جنگ فرار كرد ) فرمود : پس پيشنهاد ديگرى دارم ، گفت : چيست ؟ فرمود : از اسب پياده شوى و با من بجنگى ؟ عمرو خنديد و گفت : من گمان نميكردم كسى از عرب مرا بچنين كارى بخواند ( و پيشنهاد جنگ به من دهد ) من خوش ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكشم با اينكه پدرت با من رفيق و دوست بود ؟ على عليه السّلام فرمود : ولى من دوست دارم ترا بكشم اگر ميخواهى پياده شو ؟ عمرو ( از اين سخن ) برآشفت و پياده شده به روى اسب خويش زد تا آن اسب بازگشت ، جابر گويد : در آن ميان ناگاه آواز تكبير ( اللَّه اكبر ) شنيدم ، پس دانستم كه على او را كشته است ، ياران عمرو و همراهانش ( كه اين را بديدند ) بكنار خندق آمدند و سعى داشتند كه با اسبان خود بدان سوى خندق بگريزند ، از آن سو مسلمانان همين كه آواز تكبير شنيدند پيش آمدند تا ببينند كه آن چند تن مشرك چه شدند ، ديدند نوفل بن عبد اللَّه با اسبش در ميان خندق افتاده و آن اسب نميتواند او را بيرون ببرد ، پس شروع كردند با سنگ بر او زدند ، نوفل گفت : بهتر از اين مرا بكشيد ، يكى از شما فرود آيد تا من با او بجنگم ؟ على عليه السّلام بميان خندق رفت و با شمشير او را بكشت . ( و بسراغ آن چند نفر