تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
1 - واقدى ( بسند خود ) از زهرى حديث كند كه گفت : در جنگ خندق ( روزى ) عمرو بن عبد ودّ ، و عكرمة بن أبى جهل ، و هبيرة بن أبى وهب ، و نوفل بن عبد اللَّه ، و ضرار بن خطاب ، جلوى خندق آمدند و شروع كردند در اطراف آن گردش كردن كه جاى تنگى از آن پيدا كرده و بدينسو ( كه مسلمانان بودند ) بيايند ، تا رسيدند به جائى ( كه قدرى تنگتر از جاهاى ديگر بود پس نهيب بر اسبان زدند ) و آنها را به زور شلاق بدان سو راندند ، چون بدان سوى خندق آمدند اسبان خويش را در ميدانى كه ميان خندق و كوه سليع بود بجولان درآوردند و مسلمانان ايستاده بودند و نظاره ميكردند و هيچ كس جرات نداشت كه سر راه آنها بيايد ، و عمرو بن عبد ودّ مبارز ميطلبيد و مسلمانان را سرزنش ميكرد و ميگفت : من كه آوازم گرفته و خفه شد از بس به اينها گفتم : آيا مبارزى هست ؟ و در هر مرتبه كه مبارز ميخواست على عليه السّلام برميخواست كه بجنگ او رود ، ولى رسول خدا ( ص ) به او دستور نشستن مىداد بانتظار اينكه ديگرى برخيزد ، مسلمانان هم كه عمرو و همراهان و سپاهيان احزاب را ديده بودند گويا از ترس بر سرشان پرنده نشسته هيچ جنبشى نمىكردند ( تا چه رسد باينكه كسى بميدان عمرو برود ) همين كه فرياد عمرو دنباله دار شد و هر بار هم على عليه السّلام برخاست و بدستور پيغمبر ( ص ) دوباره نشست ، اين بار ( كه فرياد زد ) رسول خدا ( ص ) فرمود : اى على نزديك من بيا ، او نزديك آن حضرت آمد ، رسول خدا ( ص ) عمامه خويش را از سر برگرفت و بر سر على بست و شمشير خود را به او داد و فرمود : برو بسوى آنچه خواهى ، سپس فرمود : بار خدايا كمك و ياريش كن ، پس على عليه السّلام بسوى عمرو شتاب كرد و جابر بن عبد اللَّه انصارى نيز دنبال آن حضرت رفت كه ببيند سرانجام