گفت : بازگرد اى على زيرا كه ميان من و پدرت دوستى بود ( و من با پدرت دوست بودم ) و خوش ندارم تو را بكشم ، امير المؤمنين عليه السّلام به او فرمود : ولى من تا هنگامى كه تو از حق رو گردان هستى به خدا دوست دارم تو را بكشم ، عمرو از شنيدن اين سخن بغيرت ( و جوش ) آمد و گفت : آيا تو مرا ميكشى ؟ ( اين را بگفت ) و از اسب خود پياده شده آن را پى كرده برويش زد تا آن اسب از او دور شد و با شمشير برهنه بسوى على عليه السّلام آمده شمشير زد ، على عليه السّلام سپر كشيد و شمشير او در سپر آن حضرت فرو رفت ، از آن سو أمير المؤمنين عليه السّلام نيز ضربتى به دو زد كه او را كشت ، همين كه عكرمة بن أبى جهل و هبيرة بن أبى وهب ، و ضرار بن خطاب ، ديدند كه عمرو بر زمين افتاد بر اسبها كه سوار بودند رو بهزيمت نهادند ، و دهنهء اسب را نكشيده تا آنان را از خندق بدان سو ( كه مشركين بودند ) بردند ، أمير المؤمنين عليه السّلام نيز بجاى خويش بازگشت و آن چند تن كه با آن حضرت بسوى خندق بيرون آمده بودند نزديك بود از شدت ترس ( در نبودن آن حضرت ) جان از تنشان بدر رود ، و على عليه السّلام اين چند شعر را ميخواند ( كه ترجمهاش چنين است ) :
1 - اين مرد از بىخردى كه داشت بتان سنگى را يارى كرد ، ولى من از روى روشنبينى و صواب پروردگار محمد را يارى كردم .
2 - پس با شمشير بر او زدم و مانند تنهء درخت خرما او را ميان ريگهاى نرم و تپهها بر زمين افكندم .
3 - و از جامههاى او ( و زرهى كه بر تنش بود ) درگذشتم ، در صورتى كه اگر من بجاى او به زمين مىافتادم جامههاى مرا از تنم بيرون مىآورد ( و برهنهام ميكرد ) .
4 - اى گروه احزاب گمان مبريد كه خدا دين خود و پيامبرش را فرو گذارد ( و يارى آنها نكند ) .
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٨٨