خود را ( كه در اسلام و دفاع از شما بسته بودند ) شكستند و پشت بجنگ كرده و فرار كردند ، به او فرمود :
پس تو مرا از اين دشمنان كه مرا هدف قرار دادهاند آسوده خاطر كن ، پس على عليه السّلام به آنها حمله كرد و از پيش روى پيغمبر ( ص ) آنان را براند ، و دوباره بنزد رسول خدا ( ص ) بازگشت ، دشمنان از سوى ديگر حملهور شدند ، على عليه السّلام دوباره به آنان حمله كرد و تار و مارشان كرد ، و ابو دجانهء انصارى و سهل بن حنيف نيز در اين حال شمشير بدست بالاى سر آن حضرت ايستاده بودند و از نزديك دفاع ميكردند ، تا اينكه چهارده نفر از مسلمانانى كه فرار كرده بودند كه از جملهء آنها بود طلحة و عاصم بن ثابت اينها بازگشتند و ديگران بكوه بالا رفتند ، از آن طرف كسى در مدينه فرياد زد : پيغمبر كشته شد ! ( از اين فرياد كه گويندهء آن نيز معلوم نگشت ) دلها از جاى كنده شد ، و گريختگان را سرگردان كرد و هر كدام بسوئى از چپ و راست فرار كردند ، و هند دختر عتبة ( زن ابى سفيان و مادر معاويه ) مزدى ( گزاف ) براى وحشى ( مردى از مشركين ) قرار داده بود كه يكى از سه نفر : يعنى رسول خدا ( ص ) ، يا أمير المؤمنين ، يا حمزة بن عبد المطلب را بكشد ( و آن مزد را بگيرد ) وحشى به دو گفت : اما محمد كه دستم به او نرسد زيرا پيروانش گرد او هستند ، و اما بر على هم دسترسى نيست زيرا در هنگام جنگ ( چنان اطراف و جوانب خويش را ميپايد كه ) از گرگ در اين جهت مواظبتر است ، و اما حمزه را شايد بتوانم ( از پاى درآورم ) زيرا هنگامى كه در جنگ خشم مىكند جلوى پاى خود را نمىبيند ، و حمزه در آن روز با پر شتر مرغى كه روى سينه داشت نشان بود ، پس وحشى در پاى درختى كمين كرد ، حمزه او را ديد و با شمشير بسويش آمد و ضربتى حوالهء او كرد كه بخطا رفت و از سر وحشى گذشت ، وحشى گويد : پس من حربهء كه در دست داشتم به حركت درآوردم و چون خوب بر آن استوار شدم آن را بسوى حمزه پرتاب كردم و آن به زير پهلو بالاى ران حمزه فرو رفت ، و درنگ كردم تا حمزه از پاى درآمد و بدنش سرد شد پس بسويش رفتم و حربهء خويش را بيرون كشيدم ، و مسلمانان كه سرگرم فرار و هزيمت بودند از سر انجام من و حمزه بىخبر
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٧٤