رفت و به او فرمود : به خدا امروز تو را رها نكنم تا به زودى با شمشير خود بدوزخت فرستم ، پس دو ضربت ميان آنها رد و بدل شد و على عليه السّلام با شمشير دو پاى او را زد كه هر دو بيفتاد و سرنگون شد و عورتش هويدا شد ، ( اين حال را كه ديد ) بعلى گفت : اى عموزاده ترا به خدا و بخويشاوندى سوگند دهم ( كه دست از من بردارى و بيش از اين مرا رسوا نكنى ) على عليه السّلام روى از او بگردانيد و بجاى خويش باز گشت ، مسلمانان به او عرضكردند : چرا كارش را بپايان نرساندى ( و نيمه جان رهايش كردى ) ؟ فرمود :
مرا به خدا و خويشاوندى سوگند داد ، و به خدا سوگند هرگز زنده نخواهد ماند ، پس طلحه در همان جا كه افتاده بود بمرد و مژده مرگش را برسول خدا ( ص ) دادند و آن حضرت خورسند شده فرمود : او مهتر لشكريان بود .
6 - محمد بن مروان از عمارة و او از عكرمة حديث كند كه گفت : شنيدم از على عليه السّلام كه ميفرمود : چون در روز احد مردمان از اطراف پيغمبر ( ص ) پراكنده شدند چنان نسبت به آن حضرت بيتاب شدم كه هرگز چنين حالتى به من دست نداده بود ، و از خود بى خود گشتم ، و پيش روى او شمشير ميزدم ، پس برگشتم و او را نديدم ، با خود گفتم ، پيغمبر كسى نيست كه فرار كند ، در ميان كشتگان هم كه او را نديدم ، گمان كردم كه به آسمان بالا رفته ، پس غلاف شمشير را شكستم و با خود گفتم : با اين شمشير بخاطر دفاع از رسول خدا ( ص ) آنقدر كشتار كنم تا كشته شوم ، و حمله كردم آنان از جلو شمشير من گريختند و راه باز كردند ناگاه ديدم رسول خدا ( ص ) بيهوش به زمين افتاده ، آمدم بالاى سرش ايستادم ، چشمان مبارك باز كرده به من نگاه كرد و فرمود : اى على مردم چه كردند ؟ عرضكردم : اى رسول خدا آنان كافر شدند و بدشمن پشت كرده و تو را واگذاشتند ، پيغمبر ( ص ) نگاه كرد ديد گروهى از لشكر دشمن بسوى او آيند ، به من فرمود : اى على اينان را از من دور ساز ، من بدانها حمله كردم و از چپ و راست شمشير زدم تا پشت
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 77
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٧٧