محال است كه نقص بر خداوند وارد شود .
مىگويم : بدانكه در مورد صفات خدا دوگونه مىتوان لحاظ كرد : يكى اينكه نظر به خود قدرت و علم ذاتى خدا و ساير صفات او داشته باشيم ، و لحاظ دوم اين است كه تعلّق اين صفات به مقتضياتشان را ملاحظه نماييم مثل تعلق قدرت به مقدور و تعلق علم به معلوم را . با اين ملاحظه ، خلاف و نزاعى نيست كه صفات مذكور ، امورى اعتبارى ، نسبى و متغير هستند كه به حسب متعلّقات و تفاوت آنها ، متغير مىباشند .
و اما به اعتبار و ملاحظهء اول [ ذاتى ] ، كراميه قائل شدهاند كه صفات به حسب تجدد و پيدايش متعلّقات حادث و متجددند . يعنى گفتهاند كه خداوند در ازل قادر نبوده و سپس قادر شده است . و نيز در ازل عالم نبوده و سپس عالم شده است . ولى حق ، خلاف اين است . چون آنچه كه در كلام اينان بعنوان امر متجدد ذكر شده ، تعلّق اعتبارى است .
پس اگر مقصود اينان ، همين معنا باشد ، مسلّم و مورد قبول است و الّا ، باطل است به دو دليل : دليل اول : اين است كه اگر صفات خداوند حادث و متجدد باشد لازم مىآيد كه خدا منفعل و متغير باشد . و اين لازمه باطل است ، پس ملزوم نيز باطل است .
و بيان اين لازمه با دو وجه است : وجه اول ، اينكه صفات خدا ذاتى است و اگر اين صفات ، متجدد باشند ، لازمهاش تغيّر و انفعال ذات خداست . وجه دوم ، اين است كه حدوث صفت مستلزم حدوث قابليت در محل آن صفت است . و اين قابليت ، مستلزم انفعال و تغيّر محل است . ولى تغير و انفعال ماهيت و ذات خدا محال است ، پس صفات خدا نمىتواند حادث باشد ، و مطلوب همين است . دليل دوم : اين است كه صفات خدا ، صفات كمالاند چراكه نقص بر خداوند محال است . پس اگر صفات حادث و متجدد باشند ، لازم مىآيد كه خدا خالى از كمال باشد . و خالى بودن از كمال ، نقص بر خداوند است و او منزه از نقص است .
ترجمه و تبيين باب حادى عشر ( فارسى ) — صفحة 89
مساهمون: العلامة الحلي
ص٨٩