تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تبيين باب حادى عشر ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
لازمهء باطل است ، پس ملزوم [ جسميت و عرضيت خدا ] نيز باطل است . بيان ملازمه اين است كه : ما بداهتا مىدانيم كه هر جسمى نياز به مكان دارد ، و هر عرضى نيز محتاج محلّ است . و از سويى ، مكان و محل ، غير از خود جسم و خود عرض است . و چيزى كه محتاج غير باشد ممكن الوجود است . پس اگر خداوند جسم يا عرض باشد ، بايد ممكن الوجود باشد . وجه دوم : اين است كه اگر خدا جسم باشد ، حادث است و اين محال است . بيان ملازمه اين است كه : هيچ جسمى خالى از حوادث نيست . و هر چيزى كه خالى از حوادث نباشد ، خودش هم حادث است ، و اين مطلب قبلا بيان شد . پس اگر خدا جسم باشد ، بايد حادث باشد ، ولى خداوند قديم است و لذا اگر در عين حال حادث باشد اجتماع نقيضين خواهد شد [ و اين محال است ] .

نفى حلول در محلّ

مصنف مىفرمايد : و امكان ندارد كه خداوند در محل باشد و الّا به آن محل نيازمند مىشود . و نيز امكان ندارد خداوند در جهتى [ از جهات شش گانهء بالا ، پايين ، روبرو ، پشت‌سر ، راست و چپ ] باشد و الّا به آن جهت محتاج مىشود . مىگويم : دو وصف مذكور ، سلبى هستند : اولى اين است كه خدا در محل [ جاى حلول ] نيست . و اين بر خلاف عقيدهء نصارى [ مسيحيان ] و گروهى از متصوفه [ صوفيان ] است . و آنچه عقلا از معناى حلول فهميده مىشود اين است كه موجودى به موجود ديگر بنحو تبعيّت [ يكى تابع ديگرى باشد ] قيام داشته باشد [ مثلا رنگ قائم به جسم است و هر كجا برود ، رنگ نيز تبعيت مىكند و با آن مىرود ] . پس اگر مراد نصارى از حلول ، اين معنا باشد ، باطل است چراكه لازم مىآيد خداوند محتاج باشد و اين ، محال است . و اگر مراد نصارى ، غير از اين معناست ، پس اولا بايد بدرستى آن را تصور كرد و سپس دربارهء آن نفيا و اثباتا حكم كرد .