نفى تركيب
اولين صفت : اين است كه خدا مركب نيست . و مركب آن است كه جزء دارد . و نقيض مركب ، بسيط است يعنى چيزى كه جزء ندارد . و تركيب گاهى خارجى است ، مثل تركيب اجسام از جواهر فرد [ جزء لا يتجزى ] . و تركيب گاهى ذهنى است مثل تركيب ماهيات و حدود [ تعريفات ] از اجناس و فصول [ مثل انسان كه مركب از حيوان و ناطق است ] .
و شىء مركب به هر دو معناى فوق [ ذهنى و خارجى ] به اجزاء خودش نيازمند است ، چراكه تحقق و تشخّص مركب - چه در خارج و چه در ذهن - بدون جزئش محال است . و جزء مركب ، غير از خود مركب است ، چراكه جزء از كل سلب مىشود [ يعنى صحت سلب دارد ] و لذا گفته مىشود كه جزء كل نيست . و هر چيزى كه شيئى از آن سلب شود ، مغاير آن شىء است . پس آن چيز ، مركبى است كه محتاج به غير است و ضرورتا بايستى ممكن باشد . حال اگر خداوند بزرگ ، مركب باشد ، بايد ممكن باشد و اين محال است .
نفى جسميت ، عرضيت و جوهريت از واجب
صفت دوم : اين است كه خدا جسم ، عرض و جوهر نيست ، و الّا محتاج به مكان خواهد بود . و نيز در اين صورت ، انفكاكش از امور حادث محال مىشود و در نتيجه خودش حادث خواهد بود ، و اين محال است .
مىگويم : خداوند متعال جسم نيست و اين ، بر خلاف عقيدهء مجسّمه [ اهل تجسيم ] است . و جسم چيزى است كه طول و عرض و عمق دارد . و « عرض » حالتى براى جسم است و وجودى بدون جسم ندارد و دليل بر اينكه خداوند جسم و عرض نيست ، دو وجه است :
وجه اول : اين است كه اگر خدا جسم يا عرض باشد بايستى ممكن باشد ، و اين