است ، چراكه دليل عقلىاى وجود ندارد و آنچه كه بعنوان دليل عقلى بر تكلّم خدا گفتهاند ، تامّ نيست . و همهء انبيا بر متكلم بودن خدا اجماع دارند . و تحقق نبوت آنها متوقف بر اين صفت نيست ، زيرا ممكن است كه خداوند آنان را بوسيلهاى غير از كلام [ سخن ] تصديق كند [ و ما نيز با عقل مىتوانيم به تصديق انبياء برسيم و لو اينكه خداوند سخنى در اين مورد نگفته باشد ] . بلكه ثبوت نبوت انبياء متوقف بر معجزات است ، و لذا دور [ توقف ثبوت نبوت بر كلام خدا و توقف ثبوت كلام خدا بر ثبوت نبوت ] لازم نمىآيد . و لذا لازم است صفت تكلم براى خدا اثبات شود .
مقام دوم : در ماهيت [ چگونگى و چيستى ] كلام خداست .
به گمان اشاعره ، اين صفت معنايى است كه ذاتا قديم است و با عبارات مختلف و متغير از آن تعبير مىشود و با علم و قدرت تفاوت دارد . و لذا طبق نظر اشاعره كلام خدا از قبيل حرف ، صوت ، امر ، نهى ، خبر ، استخبار و امثال اينها از اسلوبهاى كلامى نيست . ولى معتزله و كراميه و حنابله گفتهاند كه كلام خدا همان حروف و اصوات مركبهاىست كه به صورت تفهيمكنندهء معنا تركيب شدهاند . و حق همين قول اخير [ قول معتزله و كراميه و حنابله ] است و دليل آن دو وجه زير است :
وجه اول : آنچه كه به افهام عقلا تبادر مىكند ، همين معنايى است كه ذكر كرديم و لذا كسى را كه متصف به چنين صفتى نيست [ يعنى نمىتواند حروف و اصوات را بگويد ] موصوف به وصف تكلم نمىكنند همانند آدم ساكت و لال .
وجه دوم : آنچه ديگران [ امثال اشاعره ] گفتهاند اصلا قابل تصور نيست . زيرا آنچه از اوصاف خدا بعنوان تكلّم متصوّر است يا قدرت ذاتيهاى است كه حروف و اصوات از آن صادر مىشوند ، و حال آنكه اشاعره گفتهاند كه صفت تكلم غير از وصف قدرت است . و يا علم است در حالى كه اشاعره مىگويند تكلّم غير از علم است . و بقيهء صفات واجب نيز صلاحيت ندارند كه مصدر تكلم حروف و اصوات باشند . و وقتى صفتى قابل تصور نباشد ، اثبات آن ممكن و درست نخواهد بود ، زيرا