اين معنى كه مصلحت اوّل و بالذات متعلّق به استخلاف ديگرى است ، نه اين كه اوّلًا و بالذّات متعلق به آن باشد ، اين دشمنى صريح و مخالفت روشنى با كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است ، چون دلالت بر اختصاص جانشينى به او دارد . و ما بر پايهى آن - گوييم كه هنگام رفتن حضرتش صلى الله عليه و آله و سلم ، به سوى پروردگارش ، آيا مصلحت بر اين تعلّق گرفت كه اميرالمؤمنين عليه السلام يا ديگرى را به جاى خود گذارد ، يا نه ؟ بنا بر حالت دوم ، خلافت منحصر به او خواهد بود . در حالت نخست ، بايد ديگرى را جانشين كند ، ليكن استخلاف ابوبكر نزد اهل سنّت هم متحقّق نيست - آنگونه كه دهلوى و غير او اعتراف كردهاند پس مصلحتى در استخلاف كسى غير از اميرالمؤمنين عليه السلام نيست ، پس خلافت منحصر به اوست . پس چگونه ادّعا مىشود كه ابوبكر را جانشين كرد ، در حالى كه خودشان ، از ابن مسعود روايت مىكنند كه حضرتش صلى الله عليه و آله و سلم به جانشين كردن ابوبكر و عمر راضى نشد ؟ !
خلاصهء عبقات الانوار (حديث منزلت) (فارسى) — صفحة 635
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٦٣٥