مصلحت در جانشين كردن ديگرى باشد ، پس حُكم جانشين كردن از مقتضاى خودش دور مىشود و آنهم به جهت علّتى قويتر كه خلافش را اقتضا مىكند .
به هر حال در هيچ يك از اين وجوه ، چيزى نيست كه دلالت كند بر اين كه على پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ، جانشين باشد . » « 1 » گويم :
بر خردمندان و دارندگان عقلهاى سليم پوشيده نمىماند كه كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم :
« سزاوار نيست كه من بروم جز اين كه تو جانشين من باشى » مطلق و بدون قيد است ، پس بار كردن لغت ( جانشين من ) بر جانشينىِ ويژه در خانواده يا در اين جريان ، حملى بىدليل و تقييدى بدون مقيّد است ، اين تقييد بسيار شبيه تقييد اهل كتاب است كه نبوّت و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تنها ويژهى عربها دانستند نه ديگر امّتها . آنان چون از انكار اصل نبوّت و رسالت ايشان ناتوان شدند ، به مقيّد كردن آن بر عربها ، روى آوردند .
امّا ادّعاى انحصار جانشينى اوبر خانواده ، بطلان آن از گفتههاى صريح پيشوايانشان آشكار مىشود كه جانشينى آن جناب بر مدينه بود .
امّا اين كه مناسبتش ، خويشاوندى است ، اگر مراد انحصار جانشينىِ او به آنان باشد ، بطلان آن كاملًا روشن است . و اگر مراد اين باشد كه ميان خويشاوندى و جانشينى مناسبتى وجود دارد ، اين مطلب جانشينى بر غير خانواده را نفى نمىكند .
محب طبرى گويد : « يا معنى اين باشد كه جز اين نيست كه در اين جريان ، تو جانشين من باشى ، بنابر تقدير عموميت جانشينى او بر مدينه اگر صحيح باشد . . . »
اين سخن ، توجيهى است كه بيهودهگويىهاى پيشوايان مذهبش را باطل مىكند ، چون آنان گويند كه اين جانشينى از توصيفهاى عمومى مشترك است ، بلكه استخلاف او را ضعيفتر و سستتر از ديگر جانشينىها قرار دادند ، چون مىگوييم :
على عليه السلام استحقاق خلافت دارد نه ديگران ، گرچه به معنايى كه اين بار ، مقتضى بود و پيامبر آن را دانست و ناصبىها ندانستند ، پس براى حضرتش شرافت كامل ويژه اثبات
هامش
( 1 ) . الرياض النضرة ( 1 - 2 ) : 225 - 226 .