سوم . ابنحجر گويد : « احمد نقل كرده است : مردى مسألهاى از معاويه پرسيد [ مانند موارد پيشين ] و ديگرانى هم نقل كردهاند . . . » « 1 » چهارم . سمهودى گويد : « امام احمد در كتابش ( المناقب ) از ابوحازم نقل كرده است كه گفت : شخصى نزد معاويه آمد . . . و گروه ديگرى نيز مانند ابنشاذان از قيسبنابىحازم ، مانندش را نقل كردهاند . . . » « 2 » پنجم . حموينى گويد : « شيخ جمالالدين احمدبنمحمّد قزوينى معروف به مدكويه ، به طريق مناوله از شيخ ضياءالدين عبدالوهاببن علىبنعلى بغدادى به طور اجازه ، از شيخ الاسلام جمال السنة ابوعبداللَّه محمّدبن حمويهبن محمّد جوينى ، از شيخ ابومحمّد حسنبن احمد ، از امام ابوبكر محمّدبن ابراهيم بخارى كلابادى ، از محمّدبن عبداللَّهبن يوسف عمانى .
ح [ حيلوله ] : محمّدبن محمّدبن ازهرى اشعرى از كريمى ، از عمانى ، از عمربن عثمان نمرى ؛ همچنين ازهرى ، از وهببن عمربن عثمان - و اين درست است - از پدرش از ابواسماعيل بنابىخالد ، از قيسبنابىحازم كه گفت : شخصى نزد معاويه آمد و مسألهاى از او پرسيد . . . » « 3 » اين است مدلول و مفاد حديث منزلت نزد معاويهى طغيانگر ، ليكن افرادى همچون اعور و ابنتيميّه در اين مقام ، حتّى با پيشوايشان مخالفت مىكنند ، تا آنجا كه اعور ، اين حديث را دليل بر كاستن مقام آن حضرت عليه الصلاة والسّلام به شمار مىآورد ! !
البتّه نبايد معناى حديث را چنين پنداشت كه امام عليه السلام فقط از معاويه ، اعلم است ، زيرا معاويه اين اعلميّت را ، از آنجا فهميد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم امام را در جايگاه حضرت هارون قرار داد . و روشن است كه حضرت هارون داناترين فرد امّت حضرت موسى عليهما السلام بود ، پس حضرت على عليه السلام هم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داناترين فرد امّت اسلامى است . استشهاد معاويه به كلام عمر بن خطاب دربارهى اعلميت امام عليه السلام ، خود گواه بر اين امر است .
هامش
( 1 ) . الصواعق المحرقة : 10 .
( 2 ) . جواهر العقدين 2 : 328 .
( 3 ) . فرائد السمطين 1 : 371 رقم 302 .