اين مطالب را به معاويه گفت ، معاويه به او گفت :
اينك لئيمتر از تو كسى نزد من نيست ، پس چرا او را يارى نكردى ؟ و چرا از بيعت با او فرو نشستى ؟ چرا كه سعد ، از بيعت با على بازنشسته بود .
سپس معاويه گفت : امّا اگر من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده بودم آنچه را كه تو دربارهى علىبنابيطالب شنيدهاى ، او را خدمتگزار مىبودم . » « 1 » گويم :
در مروج الذهب چنين آمده است :
« ابوجعفر محمّدبنجرير طبرى ، از محمّدبنحُميد رازى ، از ابومجاهد ، از محمّدبناسحاق ، از ابنابىنجيح كه گفت :
هنگامى كه معاويه به حج رفت ، به همراهى سعد طواف خانه كرد . وقتى فراغت يافت ، معاويه به دارالندوة رفت ، سعد را با خودش بر تخت نشاند ، معاويه شروع كرد به سبّ على . سعد خود را كنار كشيد . سپس گفت : مرا با خود روى تختت نشاندى ، سپس شروع كردى به سبّ على ! به خداوند سوگند اگر يكى از خصلتهايى كه على داشت مرا بود ، برايم دوستداشتنىتر بود از آنچه خورشيد بر آن مىتابد .
به خداوند سوگند براى اين كه داماد رسول خدا صلى الله عليه و آله باشم و فرزندى چون فرزند على مىداشتم ، برايم دوستداشتنىتر بود از اين كه تمام آنچه را خورشيد بر آن مىتابد ، مىداشتم .
به خدا سوگند ، اين مطلب را بيش از آنچه خورشيد بر آن مىتابد ، دوست داشتم :
كاش سخنى را كه پيامبر صلى إله عليه [ و آله ] و سلم در روز خيبر به او فرموده بود ، به من مىفرمود . پيامبر به او فرمود : فردا رايت ( پرچم ) را به مردى مىدهم كه خدا و رسولش او را دوست مىدارند ، و خدا و رسولش را دوست مىدارد ، اهل فرار نيست . خداوند ، به دست او فتح مىآورد .
به خدا سوگند ، اين سخن را پيامبر صلى إله عليه [ و آله ] و سلم در روز غزوهء تبوك به
هامش
( 1 ) . تذكرة خواص الأمّة : 18 - 19 .