« و به او از او ( يعنى با اسناد به خطيب بغدادى ) : ابوالقاسم ازهرى ، از معافىبنزكريا ، از ابنابى الأزهر ، از ابوكريب محمّدبنعلاء ، از محمّدبن اسماعيلبن صبيح ، از ابواويس ، از محمّدبنمنكدر ، از جابر كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله به على فرمود :
آيا راضى نمىشوى كه نسبت به من در جايگاه هارون نسبت به موسى باشى ، جز اين كه پس از من پيامبرى نيست ، و اگر بود ، تو مىبودى . » « 1 » دوم .
گويم :
اين حديث را سيوطى ، حافظ معروف ، از خطيب بغدادى ، حافظ شهير آورده است ، كسى كه بىنياز از توصيف و مدح و تعريف است و در كتابهايى مانند : ( الأنساب ) ، ( وفيات الأعيان ) ، ( تذكرة الحفّاظ ) ، ( سير أعلام النبلاء ) ، ( طبقات الشافعيه ) ، ( الكامل فى التاريخ ) ، ( المختصر فى اخبار البشر ) ، ( مرآة الجنان ) و كتابهاى ديگر ، شرح حالش با مدح و بزرگداشت بى حدّ و حصر آمده است .
اين حديث ، صريح است بر عصمت و برترى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و نيز در مورد ديگر شروطى كه هر پيامبرى از پيامبران بايد در او اعتبار داشته باشد ، و تنها مانع دستيابى به آن مرتبه ، ختم نبوت به حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم است . و مانع ديگرى در ميان نيست ، و الّا اين سخنى ناشايست و ناپسند بود ، و ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و پستترين مردم فرقى نبود ، و العياذ باللَّه .
كسى گمان نبرد كه اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در رديف پيوند محال به محال است و دلالت بر شايستگى امام به نبوّت ندارد ، تا به وسيلهى آن ، اثبات عصمت و برترى او را بر همهى ديگران بنمايد .
از سوى ديگر ، اگر اين مطلب جايز و صحيح بود ، دربارهى عمر اين جمله را نمىساختند كه : « اگر پس از من پيامبرى بود ، عمر بود . » و لازم مىشد اين جمله را نيز روا بدانيم : « اگر پس از او پيامبرى بود ، يا ابوجهل بود ، يا ابولهب » . و آيا اين سخن جز از
هامش
( 1 ) . بغية الوعاة فى طبقات اللغويين و النحاة 2 : 14 رقم 47 .