اصول اشعرىها است . همانگونه كه مىبينيد حاصل اين عقيده ، تعطيل است . » « 1 » بيستم . مقبلى گويد :
« مثال هشتم : خداوند متعال فرمود : « و ما خلقت الجنّ و الإنس إلّاليعبدون » .
روشنتر از اين ، نصّى نيست . خداوند ، آن را با ادات حصر از نفى و استثنا مورد تأكيد قرار داد و آن صراط مستقيم است . اشاعره به دورترين هدف ، از آن دور شدند و به زبان مقال و زبان اصولشان گويند : امر اين چنين نيست ، بلكه اصلًا براى هدفى نيست چه رسد به حصر ، و بر آن افزودند و هدف را بطور كلّى نفى كردند ، پس فعلى از خداوند متعال براى هدفى صادر نمىشود .
شرّ آنان گهگاهى افزايش مىيابد تا آنجا كه بيضاوى در كتاب منهاج در اصول ، بر پايهى اين قاعدههاى فلسفى گويد : حصول مدلول اوامر و نواهى مطلوب نيست ، و الّا هدف مىبود كه آن محال است ، و به اين ترتيب تكليف به غيرممكن را صحيح مىداند ، و از مار ، يك عقرب نتيجه گرفته است . . .
و كسى را نديدم كه جسارت بر چنين تفريع يافته باشد . پس او رييس متكلّمان بىشرم است و در گفتههاى او در تفسيرش چيزى از اين بوى پليد وجود دارد . او در سخن دربارهى جبرىها ، مانند ابنعربى و پيروان او از بىشرمهاى متصوفه است ، و همگى نسلى به هم پيوستهاند . » « 2 » بيست و يكم . مقبلى گويد :
« بحث تحسين و تقبيح : مردم در افعال اختلاف كردهاند كه آيا در نفس الأمر آنها حقيقتهايى قرار دارد كه بايد مراعات شوند و بر نقيضهايش مؤثّر شوند و بالا رفتن شأن متّصف به آنها را به دنبال داشته باشد ، مثلًا مانند راستى و انصاف و راهنمايى گمراه و حقيقتهايى كه در نهادش چنين قرار دارد كه شايسته است از آن عدول كرد و
هامش
( 1 ) . المسائل الملحقة بالأبحاث المسددة .
( 2 ) . المسائل الملحقه بالأبحاث المسددة .