است كه معرّف براى محذور مىباشد ، و تصديقكنندهى پيامبر همان عقل است ، و برانگيزاننده بر پيمودن راه رهايى همان طبع است .
اين چنين شايسته است كه حق را در اين مسأله فهميد و به سخن متداول توجّه نكرد ، چون بيمار را شفا ندهد و مشكل را از ميان نمىبرد . » « 1 » پنجم . عبيداللَّهبنتاج الشريعة گويد :
« بنا بر اين كه اشعرىها حُسن و قُبح را با عقل پذيرفتهاند ، به معنى كمال و نقصان ، ترديدى نيست كه هر كمالى ستايش شده است و هر نقصى مذموم مىباشد و دارندگان كمالها ، به آنها ستايش شدهاند ، و دارندگان نقصها به آنها مذموم هستند ، پس وقتى حسن و قبح را انكار مىكند به معنى اين است كه دو صفت هستند كه موصوف به اين دو ، به خاطرشان ستايش يا مذمّت مىشود ، و اين در نهايت تناقض است ، و اگر آنها را انكار كند به اين معنى است كه در فعل چيزى نيست كه فاعل به جهت آن ثواب يا عقاب داده شود . پس گوييم :
اگر منظورش اين است كه بر خداوند متعال واجب نيست كه به خاطر آن پاداش يا كيفر دهد ، ما ، در اين جهت با او همراهى مىكنيم . و اگر مرادش اين است كه در معرض اين امر نباشد ، اين از حق دور است ، چون ثواب و عقاب در آينده است ، هر چند كه عقل به دانستن چگونگى آنها بالاستقلال راه نمىيابد . و ليكن هر كس كه دانست خداوند متعال ، عالِم به كليات و جزئيات ، فاعل بالاختيار ، توانا به همهچيز است و دانست كه در هر چشم به هم زدن و لحظهاى غرق نعمتهاى خداوند متعال مىباشد ، سپس با اين همه صفتها و افعالى را به او نسبت مىدهد كه خود معتقد است در نهايت زشتى و بدى است ، خداوند بسيار منزه و بالاتر از اين سخنان است . او با اين اعتقادش ندانسته كه سزاور نكوهش است ، و يقين پيدا نكرده كه در معرض خشم بزرگ الهى و عذابى دردناك است ، چنين كسى كمخردى و لجاجتش را ثبت نموده و برهانى بر بىعقلى و نادرستى آن آورده است و با اين انديشه و رأى ، خود را خوار گردانيد ، چون
هامش
( 1 ) . الاقتصاد فى الاعتقاد : 119 - 121 .