گويم :
[ سخنان اينان را خوانديد ] به همينگونه برخى ديگر غير از كسانى كه نام برديم - مانند سيوطى در « التوشيح » ؛ علقمى در « الكوكب المنير » ؛ عزيزى در « السراج المنير » ؛ زينى دحلان در « السيرة النبويّة » ؛ رازى در « نهاية العقول » ؛ اصفهانى در « شرح التجريد » و « شرح الطوالع » ؛ تفتازانى در « شرح المقاصد » ؛ قوشچى در « شرح التجريد » ؛ ابنحجر مكّى در « الصواعق المحرقة » ؛ كابلى در « الصواقع » ؛ و ديگرانى از شارحان حديث و متكلّمان - در نفى دلالت اين حديث شريف بر خلافت مولايمان حضرت امير عليه السلام تلاش كردهاند .
سپاس خداوند را كه با اعتراف دهلوى ، دشمنى و عداوت تمام آنان با اميرالمؤمنين عليه السلام آشكار شد . چون خواستهشان با مقصود ناصبىها يكى است . لذا وقتى در دلالت اين حديث بر شايستگى حضرتش براى خلافت ترديد كنند ، بسان ترديدهاى آنان است در . . .
و گمان نبريد كه آنان تنها خلافت بلافصل حضرتش را نفى مىكنند ، و اصل شايستگى خلافت را مىپذيرند ، تا تفاوتى با سخن ناصبىها داشته باشد .
آنان در نفى دلالت حديث بر اصل خلافت كاملًا صريح سخن گفتهاند . ديديم كه توربشتى مىگويد : « با اين حديث فقط بر نزديكى جايگاه و اختصاص او به برادرى از سوى رسول استدلال مىشود . »
نيز : در گفتهى همگى آنان ، آمده كه هارون در زمان حيات موسى عليهما السلام درگذشت و خلافت به او پس از وفات موسى نرسيد ، پس در مورد مشبّهبه كه حضرت على عليه السلام است ، امر همانگونه بايد باشد . اين سخن در كلامشان آمده است ، و معنايش جز سلب خلافت به طور مطلق از امام عليه السلام نيست ، بلكه معناى سخنشان اين است كه حديث منزلت اصلًا دليل بر عدم خلافت ايشان است . از آن به خداوند پناه مىبريم .
ديديم كه در گفتهى قسطلانى چنين آمده است : « پس دورهى بعد از وفات حضرت موسى ، از شمول اين كلام خارج شد ، چون هارون پيش از موسى درگذشت ، پس مشخّص شد كه اين جانشينى مربوط به زمان حياتش ، هنگام حركت به جنگ
خلاصهء عبقات الانوار (حديث منزلت) (فارسى) — صفحة 183
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص١٨٣