ريا وسمعه وناموس بگذار * بيفكن خرقه وبربند زنّار
چو پير ما شو اندر كفر فردى * اگر مردى بده دل را به مردى « 1 »
وشيخ عطّار در « تذكرة الأولياء » در ترجمهء أبو يزيد بسطامى گفته كه :
بايزيد گفت : شكّى در دل من پديد آمد واز طاعت نااميد شدم ، گفتم به بازار روم وزنّارى بخرم ودر ميان بندم ، به بازار شدم ، زنّارى ديدم ، گفتم : به يك درم دهند ، پرسيدم كه : اين زنّار به چند ؟ گفت : به هزار دينار ، سر در پيش افكندم ومتحيّر شدم ، هاتفى آواز داد كه : تو ندانستهاى كه زنّارى كه بر ميان چون توئى بندند به هزار دينار كمتر ندهند « 2 » .
ونيز در ترجمهء حسين بن منصور حلّاج گفته كه : چون خواستند كه حلّاج را بر دار كشند بر نردبان بالا رفت ، مريدان « 3 » گفتند : چه گوئى در ما كه مريدانيم وآنها كه منكراند وتو را سنگ خواهند زد ؟ گفت : ايشان را دو ثواب است وشما را يكى ، از آنكه شما را به من حسن ظنّى بيش نيست وايشان از قوّت توحيد به صلابت شريعت مىچسبند وتوحيد در شرع أصل بود وحسن ظنّ فرع « 4 » .
ونيز گفته كه : جمله بر قتل أو اتفاق كردند حتّى آنكه جنيد نيز در محضر قتلش فتوا نوشت ، وچون مردم أو را سنگ مىزدند ، شبلى نيز بر أو گلى انداخت وحلّاج از آن آهى كشيد ، پس دستها وپاهايش را بريدند وبعد از آن
هامش
( 1 ) شرح گلشن راز : 769 .
( 2 ) تذكرة الأولياء : 1 / 146 ( با اندكى اختلاف ) .
( 3 ) ه : جماعتى از مريدان .
( 4 ) تذكرة الأولياء : 2 / 143 .