بدان كه « 1 » بىنصيب از هر كمال است * كسى كو را طريق اعتبار « 2 » است
كلامي كو ندارد ذوق توحيد * به تاريكى در است از غيم تقليد
بدو « 3 » هرچه بگفتند از كم وبيش * نشانى دادهاند از منزل « 4 » خويش
منزّه ذاتش از چند وچه وچون * تعالى شأنه عمّا يقولون « 5 »
وگويند : مستندنا فيما ذهبنا إليه هو الكشف والعيان لا النظر والبرهان ، چنانكه مولوى در « مثنوى » گفته :
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود « 6 »
وچنان دانند كه نسبت عقل به آن نور بىظهور مانند نسبت وهم باشد به عقل ، يعنى وراء طور عقل طورى است كه در آن طور به طريق مشاهده ومكاشفه چيزى چند منكشف مىگردد كه عقل دوربين از ادراك آن عاجز است ، چنانكه حواسّ بىسپاس ومشاهدهء بىاساس از ادراك مدركات ومعقولات عقل در آن طور است .
حق جان جهان است وجهان جمله بدن * املاك لطائف حواسش آن تن
أفلاك عناصر ومواليد أعضاء * توحيد همين است ، دگرها همه فنّ
وقال المحقّق الشريف في « حواشي شرح التجريد » إن قلت : ما ذا تقول
هامش
( 1 ) مصدر : چو آكمه .
( 2 ) مصدر : اعتزال .
( 3 ) مصدر : از أو .
( 4 ) مصدر : ديده .
( 5 ) شرح گلشن راز : 2 / 728 .
( 6 ) مثنوى : 59 .