وجود است يا عدم ، اگر عدم باشد لازم مىآيد تركّب وجود از وجود وعدم ، وديگر [ اينكه ] تأثير معدوم از دو جهت - كما هو الظاهر - ، واگر وجود باشد مىگوئيم كه اين وجود يا عين وجود اوّل است ، يا غير آن ، اگر عين باشد لازم مىآيد تركّب شئ از شئ ونفس شئ ، واگر غير باشد نقل كلام مىكنيم در آن ، پس لازم مىآيد يكى از محذورات سابقه ، بلكه تحقّق كثير بلا واحد نيز بر بعض تقادير ، پس غيريّت باطل است ، پس متعيّن است عينيّت .
پس وجود ؛ امر واحد شخصي است كه جميع انحاء تعدّد وتكثّر از آن في نفسه مسلوب است ، وتعدّد وتكثّر آن به اعتبار ظهور در مجالي ممكنات است ، واوّل ظهور آن در مظهر اوّل است وآن صادر اوّل وعقل اوّل است ، چنانكه مولوى در « مثنوى » گفته :
گاه خورشيد وگهى دريا شوى * گاه كوه قاف گه عنقا شوى
تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش * اى برون از وهمها وز بيش بيش
از تو اى بىنقش با چندين صور * هم موحّد هم مصوّر خيره سر « 1 »
* * *
چونكه بىرنگى أسير رنگ شد * موسى با موسى در جنگ شد « 2 »
* * *
با مريدان آن فقير محتشم * بايزيد آمد كه نك يزدان منم
گفت مستانه عيان آن ذو فنون * لا إِلهَ إِلَّا أَنَا ها فَاعْبُدُونِ « 3 »
* * * وشيخ محمود شبسترى گويد :
هامش
( 1 ) مثنوى : 112 .
( 2 ) مثنوى : 68 .
( 3 ) مثنوى : 393 .