خلاصه : اسم هاشم عمرو است ، ودر بعضي از سألها قحطى شديد « 1 » در مكّه وحوالي آن به هم رسيد ، وهاشم بزرگ قريش بود وشتر بسيار داشت ، ودر آن قحطى به تدريج از براي مردم گشت ، وايشان را به تريد نان وگوشت اطعام نمود ، وبه اين جهت شعراى آن زمان وساير أعيان أو را مدح نمودند وأو را به هاشم ملقّب ساختند « 2 » ، يعنى : شكنندهء استخوان شتران ونان خشك از براي تريد ، وقصايد در شأن أو گفتند وإذعان به سيادت وبزرگى أو نمودند ، واز جملهء آنها اين شعر است :
عمرو الذي هشم الثريد لقومه * ورجال مكّة مسنتون عجاف « 3 »
يعنى : عمرو آنچنان كسى است كه شكست وخورد كرد نان تريد را از براي قومش وحال آنكه مردان وبزرگان مكّه قحط زده وشكم خالى بودند .
وهشم ؛ در لغت عرب به معنى شكستن است ، وهاشم اوّل كسى بود كه بنا نهاد رحلتين را ، رحلت تابستان وزمستان ، كه حق تعالى در سورهء « لإيلاف » به آن اشاره فرموده ، ورحلت زمستان عبارت است از رفتن قريش به بلاد يمن از براي تجارت ، ورحلت تابستان عبارت است از رفتن ايشان به شام به جهت تجارت « 4 » .
وهاشم به تجارت شام رفت ودر آنجا وفات يافت ودر قريهء « 5 » غزّة - به فتح « غين » با نقطه وهمچنين « زاي » مشدّده با نقطه وبعد از آن « هاء » - كه از توابع فلسطين است - قريب به عسقلان مدفون شد « 6 » ، والحال قبرش ظاهر
هامش
( 1 ) ج : عظيم .
( 2 ) الف ، ب ، ج : كردند .
( 3 ) تاريخ طبري : 2 / 12 ، بحار الأنوار : 15 / 39 .
( 4 ) مجمع البيان : 6 / 244 ( جزء سىام ) ، تفسير فخر رازي : 32 / 107 .
( 5 ) در نسخهء ب وج ( قريه ) نيامده است .
( 6 ) سيرهء ابن هشام : 1 / 146 ، طبقات الكبرى : 1 / 79 .